سید احمد موسوی
Posts tagged عتبات
لکۀ سیاه بر آسمان کرامت عراق
مرداد ۲۳م
آخرین روز سفرمان به عتبات مقدسه در عراق بود و در کاظمیه بودیم تا صبح آن روز به سمت فرودگاه حرکت کنیم، پس از اذان صبح برای نماز و برای وداع راهی حرم شدم و در راه بازگشت با حال و هوای وداع به سمت محل اقامتمان بازمیگشتم ، مغازه دارها تک و توک مشغول بازگشایی کسب و کارشان بودند و قبلا بیش از هر چیز حال و هوای صبحگاهی و نسیم خنک پیش از طلوع توجهم را به فضا جلب کرد و آهسته سرم را به سمت آسمان بالا بردم که از این رایحۀ صبحگاهی شهر امامانمان بیشتر بچشم و ذخیره کنم ، و بیشتر با خدای این شهر گفتگو کنم … در نظارۀ شیب ارغوانی صبح و در امتزاج عهدی که همین چند لحظه پیش با امامانت بر سر انسانیت و آزادگیات بسته بودی، در این میان، یک لکۀ سیاه رخ نمود، لکۀ سیاهی که آنچنان به ذوفم حمله کرد که تا آخر مسیر بازگشت به محل اقامتم چشم از آن برنداشتم و دائم خود خوردم و درخود ریختم.
لکۀ سیاهی که در گوشم می خواند “ان فرعون علا فی الأرض” ، شما ای مردم کاظمیه، و شما ای قوم شیعه، و شما ای امت مسلمان، شهری دارید که لکۀ سیاهی دائم تسلط خود بر شما را می خواند. و حرکت شما را رصد میکند. حتی اگر شما طرف حسابتان خدا باشد، از آن دور دنیا نیروئی شما را به اشراف و تسلط تحت قیمومیت خود اجبار می کند.
در مسیر به یاد کنفرانس خبری سید حسن نصرالله در لبنان افتادم ، آن روز که برای اولین بار فیلمهای هک شدۀ بدست آمده از هواپیماهای جاسوسی رژیم غاصب قدس را به تماشای دنیا گذاشت. تصاویر گویای تجاوزگری این رژیم و برتری جوئی آن بر باغ و باغچهای که حقی در آن ندارد بود، در آن هنگام یک خبرنگار زن غیرمحجبه که کرامت خود را در خطر میدید بی اختیار و مغایر با موضوع کنفرانس سید حسن نصرالله ، خروشید و انسانیت خود را جست و پرسید یعنی ما حتی در خانههای خود نیز امنیت و آسایش و آزادی نداریم؟ زن غیرمحجبه از اینکه نامحرم وی را با این دقت ببیند احساس ذلت و حواری میکرد. یادم میآید حزبالله لبنان یکی دوتا از این سایههای سنگین روی شهرهای خاک خود را مورد اصابت قرار داده بود و همچنین صدریها در شهرک صدر. اما این ابرهای نحس همچنان روی کاظمیه خودنمائی میکردند.
باز برگشتم به لکۀ سیاه، آیا این همان “آزادی” ای بود که آمریکا برای عراق به هبه آورده بود؟ با چراغی چشمک میزد و حضور خود را بیشتر نشان میداد، شکر می کردم که ما از این نوع خفت در ایران جمهوری اسلامی نداریم و همینطور از آن چشم نبستم تا به هتل رسیدم. حداقلش این است که وقتی جاسوس تو را نگاه میکند ، تو هم جاسوس را نگاه کنی تا کم نیاوری(!) برای دانستن احساس همراهان سفر از ایشان سوال میکردم که این بالنها چیستند، و آنان پاسخ میدادند، شاخص های منطقۀ پرواز ممنوع، در حالی که در تصورم منطقۀ پرواز ممنوعی دیگر وجود نداشت.
پس از بازگشت به تهران ذهنم همچنان مشغول این بالنها بود، و لکه ای که بر آسمان شهر مقدسم انداخته بود و کدورتی که در دلم ایجاد کرده بود، کدورتی که حداقل شرط رخت بربستنش حذف دشمن از صحنۀ حیات بود و هست و خواهد بود. با جستجوئی در اینترنت نتایج جالبی پیدا کردم. اول وبلاگ یک سرباز آمریکائی بود که در یک پست جداگانه به تعریف و تمجید از این بالن جاسوسی پرداخته بود و خوشحال بود از این که وقتی خواب است “بچههای بد” نمیتوانند به سمت وی موشک پرتاب کنند، چون این بالون قادر است آنان را ردیابی کند. آنان که راضی به اشغال خاک و آسمانشان نیستند، … بچههای بد. در آخر نوشتۀ خود هم به تحقیر ایستگاههای بازرسی پلیس عراق پرداخته بود و حسابی آنان را شستشو داده بود که میتواند از بازرسی آنان با قلدری “عبور” کند.
جستجوی بعدی که خواندنی بود اظهار نظر کاربران انجمن گفتگوی معروف دموکراتیکآندرگراند که متعلق به دموکراتهای آمریکاست بود، آنان در ادامۀ خبری که حاکی از بودجۀ ۷۷٫۵ میلیون دلاری این بالنها بود به دنبال فروشنده و سودبرندۀ استفاده از این بالونها گشته بودند که بالاخره سود استقرار این بالنها از آن چه کسی است و استفادۀ آن چیست؟ و آنان با این الحان قصد انتقاد به وضعیت موجود خود را داشتند.
و دست آخر این صفحه که از قابلبتهای راداری و جاسوسی این بالونها میگوید که چگونه تصویر برداشته و چگونه هدف مورد نظر را دنبال میکند تا گوشزد کند هر جنبندهای تحت نظر است و بهتر است همه موافق باشند، و تسلط بیگانهای را که بدون احترام به هیچ قانونی وارد خاک کشور دیگری شده به رخ بکشد و این لکۀ سیاه بر دامن عراق همچنان رخ مینماید تا روزی که این مشرف غریبه، ریشهاش کنده شود.
طعم اخوت در پایتخت حکومت عدل جهانی
مرداد ۵م
دو دوست یا دو برادر، گردانندۀ کیوسک امانات مسجد کوفه بودند، رفتم تلفن همراهم را بسپرم دیدم با یکی از برادران همسفرم حسابی گرم گرفته اند، تا مرا دیدند به عربی پرسیدند، “او هم از شماست” ؟ همسفر جواب داد “بله با هم از ایران آمده ایم” ، در گرمای پنجاه درجه بود که دو لیوان آب یخ گوارا آوردند و من لیوان خودم را از تشنهگی یکباره سر کشیدم، آن یکی برادر عرب امانتدار باز به عربی به دیگری گفت : “چه تشنه بود”. و تصور میکردند عربی نمیفهمم. امانتمان را بعد از ده دقیقه خوش و بش سپردیم و آنها از ما خواستند که بازگردیم و بیشتر صحبت کنیم.
پس از ترک آنجا، از دوست همسفرم پرسیدم چگونه با آنان آشناست ؟ پاسخ داد در سفرهای قبل ، یک بار که آمده بودم امانتم را بسپرم از من پرسید “عرب هستی”؟ گفتم “نه”، و پرسید “عجم هستی” گفتم نه، پرسید : “پس چه هستی؟” گفتم: “مگر فرقی هم می کند؟ یک زائر مسلمان ” و از آن روز بود که مثل دو برادر با هم رفیق شده بودند. اعمال مسجد کوفه را که به همراه همین دوستمان به جای آوردیم، به همان کیوسک برگشتیم، این بار وارد شدیم و نشستیم، یکی از دو برادر کیوسکدار، فورا به بیرون جهید و بعد از ده دقیقه با سه تا نوشابۀ گازدار برگشت و به ما تعارف کرد و ما برداشتیم. به دوست همسفرم گفتم عیب و زشت است اینجور ما خود را تحمیل میکنیم. گفت نه عیب نیست و به یکی از دو برادر امانتدار گفت که دوستم می گوید “عیب است که ما اینگونه خود را تحمیل می کنیم” و وی جواب داد “اختیار دارید، من الآن خجالت میکشم که شما را در این کیوسک مهمان کرده ام و نه در خانه و به شکل مفصل”…
و با خود مرور کردم … انّما المؤمنون إخوة …. که طعم اخوّت را در مجاورت دولت کریمۀ مهدوی (در آینده ان شاءالله)، چشیدم…
ما هم در سامراء عهد بستیم …
مرداد ۴م
بار آخر که به عراق سفر کرده بودم، بحبوحۀ عملیات تروریستی در عراق بود و بسیاری از بومیان عرب ما را منع کردند که قدم به جادههای منتهی به سامراء بگذاریم و داغ نرفتنش به دلمان ماند، و این قبل از آن بود که استبداد بینالملل، حرم شریف دو امام همام ، امام علیالنقی علیه السلام و امام حسن عسگری را هدف قرار داده و گرۀ باز نشدنی فواحش نسلهای تاریخ خود را در حرم مقدس عسکریین منفجر کنند. و بعد که چنین شد، شوق من نسبت به سامراء دو چندان تقویت شد. باری، یورش کور همان جبهۀ شیطانی، با رنگی متفاوت و نوعی متفاوت بر روی فیسبوک به امام علی النقی علیه السلام، دلتنگی مرا نسبت به سامراء بیشتر و شوق زیارت و معانقه را در این شهر افزونتر ساخت تا اینکه بالاخره این زیارت نصیبم شد.
در سفر اخیر که به همراه برادران و خواهران وبلاگی داشتیم، توفیق یار بود تا برای اولین بار به این شهر غربت شیعه قدم بگذارم و زائرش باشم، قدم به قدم این شهر برایم پیام های مثبت و منفی داشت. منفی از آن لحاظ که دائم این ذو امام همام را با مشهد الرضا مقایسه میکردم، که واقعا، کدام “غریب الغربا” هستند؟ اینکه آیا ما هنوز توان حفظ افراد و اماکن مقدسمان را داریم یا نه، و دائما دین تسویه نشدهای که انسان در قبال حجج الهی بر زمین بر دوش دارد را مرور میکردم و عرضۀ خود و جامعۀ پیرامونی خود را در ازای ظرفیت پذیرش واقعۀ ظهور و حفاظت فیزیکی و معنوی از ارکان مقدس حکومت آن را میسنجیدم، شهر پر از دیوار حفاظتی بود، و دارای سطوح کنترل امنیتی متعدد، وارد صحن حرم که شدیم به دنبال زیارتنامه گشتم تا اجازۀ ورود به این حرم را بیابم، از ابتدای صحن واضح بود که شیعه در این مکان کم گذاشته، اما ساخت و سازها حاکی از اعتراف به غفلت و ندامت بود. تیم فنی بازسازی حرم در یک تابلو که روبروی درب ورودی نصب شده بود، تعهّد داده بود حرم را بهتر از قبل بازسازی کند، در کنار درب ورودی حرم “نوری مالکی” نخست وزیر عراق، تشرف زائران را به این مکان مقدس طی یک تابلوی استند مانند، خوشآمد گفته بود. متاسفانه عکاسی ممنوع بود و نتوانستم تصویری تهیه کنم. آن سو تر، یک صحن و رواق جدید در حال ساخته شدن بود و در زیر زمین آن به موازات سرداب مقدس، یک رواق ساخته شده بود که در حال تکمیل بود.
اذن دخول را که خواندم، کتابچۀ زیارتنامه به زبان عربی نوشته بود که خود را به ضریح بچسبان ، و صورت خود را بر روی آن بگذار، اینجا همه چیز غریب بود، ضریح، آن ضریحی نبود که همیشه میشناختیم، یک چهاردیواری یشمی رنگ با پنجرههای کوچک، این تمایز، واقعا برای دل و روحم شکننده بود، اطراف را که نگاه کردم، سقفهای چوبی در فاصلۀ بسیار کوتاه که نمیگذاشت گنبد و طراحیهای شگرف معمول را ببینی و عظمت فرهنگ و آئینت را در آینه هنر به تماشا بنشینی، چشم را میزد، هر چند این تخته چوبها برای خودش صفا و گرمای خاصی داشت اما از نگر دیگری قابل تحمل نبود، طرف دیگر را که دیدم، بر خلاف همۀ حرمها یک صندوق جمع آوری کمک برای بازسازی حرم وجود داشت، در همان چهاردیواری، خیلی نزدیک به ضریح … و زبان قاصر بود از فرط شرمندگی، یک روحانی آذری زبان همینجا شروع کرد به موعظۀ مردم در مورد وضعیت حرم و از آنان خواست که در مقابل تعدّی ها و ظلمی که به این حرم و به شیعه و امامان شیعه روانه می شود بایستند …. و اینجا بود که در این مظلومیت و غربت عهدها استوارتر میگشت و قلوب نزدیکتر تا با همۀ این اوصاف همین “خرابۀ مقدس”، روزانه، منبع تشعشع قیامهائی باشد برای پاک کردن زمین از وجود عقدههای ناپاک و ناحق و نوسازی عهدی که شیعه با پیامبر خدا و فرزندان او بسته است. اینجا سامراست … استوار و پابرجا، مقاوم و امیدوار.

