من در کودکی شاهد متفرق شدن آنی بچه‌های کوچه و «کمیته … کمیته» گفتنشان و فرار کردن‌شان از پاترول‌های تیره رنگ سریع و ترسناک بودم، هر چند آنقدر کودک بودم که دلیل ترس را متوجه نشوم و خود هم از ارعاب موجود، به گوشۀ خانه می‌خزیدم و از درز اندک میان در، کشیک می‌دادم تا «کمیته» برود و به بازی در کوچه‌های محلۀ دریان‌نو تهران برگردم! علیرغم این، در ضمیر حس خوبی به این کمیته‌ها داشتم و یک بار که گم شدم، برخورد مهربانانه‌ای هم از مرد سبزپوشی که مرا پیدا کرد و در همان پاترول‌های مخوف سپرد تا والدینم را پیدا کند دیدم، دوستان او همینطور به من بیسکوئیت ویفر می‌خوراندند بلکه از گریۀ گم شدن ساکت شوم! به یاد دارم که یک بار با هم‌بازی‌های کوچه، در خیابان مشتی مو پیدا کردیم! بعد از پرس‌و‌جو یکی از جوان‌های لات محله گفت کمیته موی زنان را بریده و انداخته! به‌هرحال، به نوجوانی که رسیدم، دیگر خبری از این ارعاب نبود و فضا ملایم شده بود. آن‌چه که از روایت و نقل‌قول‌ها پیداست اگر ده سالی زودتر متولد شده بودم، برخورد بیشتری با این پدیده‌ها داشتم.

متولدین دهۀ پنجاه شمسی و حول و حوش آن، مزید بر وضعیت آشفتۀ بمباران و جنگ، به هر صورت قربانی این ارعاب بودند و رشد و نمو آنان با این رعب سرشته شد، بسیاری از رفتارهای پرخاشگرانه پدران و مادران امروز، حاصل این فشار ارعاب و رفتارهای تندی است که دیده‌اند و من دقیقا همان ملامح چهره‌های عاجز بچه‌های بزرگ‌تر آن برزن قدیمی را در رفتارهای افراطی بعضی از پدران و مادران امروز می‌بینم. هر چند این امری مربوط به حافظه است اما دقیقا همان لمحه و میمیک صورت، در هنگام بروز رفتارهای عجیب، در چهرۀ آنان و در رفتار برخی خانواده‌ها پیدا و ثابت است. من در صدد گناهکار دانستن آنان نیستم اما این رفتارهای نامتعادل، متاسفانه معلول قابل تائیدی است که بر اثر علتی وقوع یافته و با نسل‌های ما همراه شده است. شدت این ارعاب به حدی بوده که آیندۀ این نسل را تحت اثر گرفته. در زمان نوجوانی ما، این نسل دهۀ پنجاهی دانشجو بودند، و جبهۀ اصلاحات توانست نهایت استفاده را از این «عقدۀ فروخورده» بکند و موج سواری ماهرانه‌ای بر آن داشته باشد. استحکام چهرۀ راسخ برخی از دانشجویان آن دوره که دیگر پیدا نشد، حاصل استحقاق برای مبارزه‌ای ملموس است. مبارزه‌ای که دیگر چندان دارای معنای مشخص نیست. نوع نگرش و کلیدواژه‌های این «رویاروئی» همچنان اعضای ساختار تربیتی جامعه‌اند اما کم کم دلایل خود را از دست داده‌اند. این دوره با پایان یافتن تاثیر نسل مربوط به آن، خاتمه یافته است.

هر چند این «گرۀ تند و خشن» برای انقلاب اسلامی به سبک «امام» و «آقا» و «شهید بهشتی» و «شهید مطهری»، «مانعی سخت»، و برای جریان‌های فرهنگی و سیاسی خاص مرکب تجارت و کسب بوده، اما به مرور کم‌رنگ تر شده و نسل‌های جدید چندان سابقه‌ای از عمق و حجم آن ندارند، پس وقت رحل اقامت فکندن این بساط مدت مدیدی است فرا رسیده و این‌که کاسبان این عقده برای جلب رای چندان توفیقی پیدا نمی‌کنند، به این «پایان» نیز مربوط است. حتی برخوردهای جسته و گریختۀ «گشت ارشاد»، نسخۀ تعدیل شدۀ «کمیته» آنقدر محدود شده که قابلیت «القای اثر اجتماعی گسترده» نداشته باشد. به هرحال، به نظر می‌رسد اکنون وضعیت نسبتا متعادل‌تری آمده که بیش از بساط کسب و تجارت، موجد فضای اصلاح فرهنگ و سخن بر اساس منطق است و می‌توان بسیاری از آسیب‌هائی که این نسل دیده‌اند را در نسل‌های جدید زدود تا آینده‌ای فارغ از آسیب‌های گذشته داشت! بسیاری از تندی‌های این نسل، دیگر توجیهی در روی نسل‌های جدید ندارد و با گذشتن از عصر «اکبر پونزها» و «رقبای‌شان»، فهم در فضای جدید بسیار ساده‌تر است.