<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>روزنوشت &#187; گفت‌وگو</title>
	<atom:link href="http://www.rooznevesht.net/archives/category/%da%af%d9%81%d8%aa%e2%80%8c%d9%88%da%af%d9%88/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.rooznevesht.net</link>
	<description>سید احمد موسوی</description>
	<lastBuildDate>Tue, 08 May 2012 12:13:47 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<item>
		<title>لات و الوات!</title>
		<link>http://www.rooznevesht.net/archives/626</link>
		<comments>http://www.rooznevesht.net/archives/626#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 05 Jul 2010 18:03:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سید احمد</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[مفاسد اقتصادی و اداری]]></category>
		<category><![CDATA[گفت‌وگو]]></category>
		<category><![CDATA[تجمع]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجویان]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه آزاد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.rooznevesht.net/archives/626</guid>
		<description><![CDATA[در مترو نشسته بودم و &#8220;بابانظر&#8221; را روی کیفم باز کرده بودم و می‌خواندم. بابانظر را حاج حسین یکتا در اردوی راهیان نور جنوب چند بار توصیه کرده بود. مردی مسن در حدود پنجاه ساله کنارم نشست و هم متن کتاب را دید که خوب محتوای دفاع مقدسی و انقلابی داشت و گویا وضع ظاهری‌ام&#8230;]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در مترو نشسته بودم و &#8220;<a href="http://www.ido.ir/n.aspx?n=13880631001">بابانظر</a>&#8221; را روی کیفم باز کرده بودم و می‌خواندم. بابانظر را حاج حسین یکتا در اردوی راهیان نور جنوب چند بار توصیه کرده بود. مردی مسن در حدود پنجاه ساله کنارم نشست و هم متن کتاب را دید که خوب محتوای دفاع مقدسی و انقلابی داشت و گویا وضع ظاهری‌ام نیز توجهش را جلب کرد.او خود سعی بسیاری کرده بود مویی روی صورتش باقی نماند.  سرم پائین بود و با دقت کتاب را می‎‌خواندم. مرد، جوان دیگری را خطاب قرار ‌داد و، شروع کرد به کنایه زدن و توهین کردن که &#8220;از ما گذشته، شما درستش کنید&#8221; &#8211; جالب بود حداقل خودش بر خلاف پدران و پدر بزرگ‌های ما، حمیت مبارزه نداشت &#8211; . توهین‌هایش را از شرم قلم، نقل نمی‌کنم به هر حال تلاش می‌کرد یک منافس برای خودش درست کند و من هم بیشتر به متن کتاب علاقه داشتم اما کم کم حواسم پرت شد. معمولا در چنین شرایطی من ملاحظه شرایط مدعی را می‌کنم واحتمال فشارهای زندگی و مشکلات روزمره را عامل چنین رفتاری می‌بینم که البته این یکی گویا از سرمستی بود.</p>
<p>داشت می‌رسید به بحث دانشگاه آزاد که گفت بعضی نماینده‌های مجلس لات و الوات اجیر کرده اند و فرستاده‌اند جلوی مجلس که جلوی مصوبۀ دانشگاه آزاد را بگیرند. این را البته مسعود بهنود رئیس نفس‌کش‌های شوش غربی، هم نمی‌دانم از کجادرآورده گفته بود و بالاخره آیات وحیانی آن طرف آبی بر روی مریدان و برده‌گان این‌طرف آبی اثر می‌کند. این‌که این مرد مسن در مترو چه مرضی داشت از این دزدی حمایت کند، تعجبم را برانگیخت. با خود فکر کردم طبعا کسی که دریوزه نباشد نمی‌تواند در شرایط عادی از این چپاول حمایت کند.به  یاد دوستانم افتادم که فقط توسط پیامک یکدیگر را خبرکرده بودیم و هیچ اجبار یا تطمیع  و هیچ سازمانی پشت این هم‌دلی نبود، لات و الوات ارتقایافته‌ای بودند.. لطیف اولی در میانه‌های امتحانات و تز پایانی‌اش با اصرار من آمده بود فوق لیسانس ارتباطات می‌خواند، دیگری فارغ التحصیل سینما از فرانسه، لطیف دیگر فارغ التحصیل رسانه از مالزی بود، دیگری دانشجوی ارشد یکی از زیررشته های روانشناسی در تهران و همین‌طور تا می‌شناختم آدم‌هائی که در شرایط عادی مگس از آن‌ها آسیبی نمی‎بیند &#8230; ضمن این خوش‌حال بودم که این‌همه دروغ از تهران تا لوس آنجلس، نشانۀ موفقیت عظیم این تجمع کوچک هست. عاجزها کار را به جائی رساندند که علیه تجمع عدالت‌طلبی دروغ‌سازی کنند و موضوع مهمّ عدالت‌طلبی را در حد بازی‌های سیاسی حقیر نازل کنند.البته موفق نخواهند شد.</p>
<p>با خود گفتم عجب اراذل و اوباش پیش‌رفته‌ای و شک کردم که به همین‌ها بگوید اراذل و اوباش. کتاب را بستم، پرسیدم : &#8221; منظورتون کدوم تجمع هست؟&#8221; . تاکید کرد: این نماینده های مجلس لات و الوات فرستادند جلو مجلس جلوی قانون دانشگاه آزاد رو بگیرن&#8221; به این مضمون. من هم دیگر مطمئن شدم. حالا دیگر قطار مترو از ایستگاه امام خمینی (ره) گذشته بود و قطار کیپ تا کیپ پر از آدم بود. با صدای بلندی که همه بشنوند و محظوظ شوند پرسیدم : &#8220;اگر به شما بگن ۲۵۰ تریلیون تومان رو از بیت المال دارن می‌دزدن وظیفه و راهکار شما چیه؟&#8221;. گفت : &#8220;قانون قانونه وقتی مجلس تصویب می کنه باید رعایت بشه و یه عده نماینده مجلس نباید اراذل و اوباش جمع کنن فشار بیارن&#8221;. برایم جالب بود طرفدار قانون شده بود. گفتم &#8220;تجمع هم قانونی بود و حق مردم بود اعتراض بکنند&#8221; با تعصبی بچه گانه منکر شد گفتم : &#8220;اگر یک مجلس بخواد کاپیتولاسیون تصویب کنه شما میشینید نگاه می کنید&#8221; گفت &#8220;بله&#8221; ! گفتم &#8220;بنده شخصا اینطور نیستم، شما که حالا دارید می‌بینید مردم از وضعیت واگن‌های مترو گله می‌کنند، چطور ممکنه به یک دزدی ۲۵۰ تریلیارد تومانی بی اهمیت هستید&#8221; جوان ساده لوحی که از ابتدا خطاب این مرد مسن بود گفت : &#8220;اصلا ۲۵۰ تریلیارد تومان تو ایران وجود نداره&#8221;، لبخندی هم تحویل او دادم. مرد مسن گفت &#8220;بردن بهشون سهمیه دادن پول دادن تا بیان جلوی مجلس تجمع کنند&#8221; ، گفتم : &#8221; بنده خودم اونجا بودم، اون جا حتی یک لیوان آب هم {از طرف برگزار کنندگان} نبود&#8221;. باز هم به تعصب بچه گانه خود ادامه داد و گفت :&#8221;همه می خورن ، این ها هم بخورن ، چی میشه مگه ؟&#8221; ، گفتم : &#8220;شما هم یکی مثل اون ها ، بیت المال و پول حروم شکمهاتون رو پر کرده به فساد راضی هستید، جای اون‌ها بودید، نمی‌خوردید&#8221; پاسخ داد :&#8221;چرا! البته که می‌خوردم&#8221;. گفتم امام حسین هم می‌گفت که شکم‌هاتون مملو از حروم شده و از حرکت قاصرید. یکی هم که حرکت می کنه، راضی نیستید و با این تعصب کور مانع می‌شید &#8221;</p>
<p>دیگر به ایستگاه آخر رسیده بودیم و باید پیاده می‌شدیم&#8230;</p>
<p>تکمله ) دنبال پرتقال فروش نگردید! همین‌جاست  برای کار فرهنگی و رفع آسیب‌ها باید به فکر جماعت دزد و حرام‌خوری که به برکت دوران سازنده‌گی حقوق مدنی خود را تدوین کرده‌اند و حالا برای &#8220;عدالت&#8221; شاخ شده‌اند، باشیم. امروز بزرگ‌ترین کار فرهنگی، مقابله با حرام‌خوری در سطح شهر است.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.rooznevesht.net/archives/626/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بسیجی یعنی علی (علیه السلام)</title>
		<link>http://www.rooznevesht.net/archives/168</link>
		<comments>http://www.rooznevesht.net/archives/168#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 02 May 2010 15:54:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سید احمد</dc:creator>
				<category><![CDATA[اخلاقیات و اسلامیات]]></category>
		<category><![CDATA[گفت‌وگو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.rooznevesht.net/?p=168</guid>
		<description><![CDATA[سلام علیکم دشمن خوشحال نشود، چون دندان دشمن را در ازای هرگونه دست‌درازی، خودمان درجا خواهیم شکست. همچنان‌که دندان طواغیت داخلی شکسته خواهد شد. اختیار رهایی‌ام از بازداشت، دست‌ش بود یا حداقل می‌توانست اثرگذار باشد.جرمم این بود که در راهپیمائی ۲۲ بهمن ۸۸ در خیابان آزادی از خیل جمعیت و پیر و جوان و جانباز&#8230;]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام علیکم</p>
<p><span style="color: #888888;">دشمن خوشحال نشود، چون دندان دشمن را در ازای هرگونه دست‌درازی، خودمان درجا خواهیم شکست.<br />
همچنان‌که دندان طواغیت داخلی شکسته خواهد شد.</span></p>
<p>اختیار رهایی‌ام از بازداشت، دست‌ش بود یا حداقل می‌توانست اثرگذار باشد.جرمم این بود که در راهپیمائی ۲۲ بهمن ۸۸ در خیابان آزادی از خیل جمعیت و پیر و جوان و جانباز و کودک، بدون مجوز عکاسی می‌کردم. می‌خواستم عکس‌ها را روی اینترنت بگذارم. که دیگر به دستم نرسید.از همان اول که بازداشت شدم، در تلفنم، حداقل ۱۰ تا شماره بود که می‌توانستند با یک اشاره مشکلم را حل کنند. اما خواستم بروم هواخوری!<br />
بعد از سه ساعت بازداشت، آزادم کردند، داشتم خداحافظی می‌کردم،گفت: <strong>&#8220;باید می‌بردنت کهریزک&#8221;.</strong></p>
<p>یک‌هو تمام تاریخ هشت ماه را مرور کردم که چقدر از این واژه سوء استفاده شد و بر صورت انقلاب خورد. و چگونه‌ رهبر انقلاب آن را جرم و جنایت خواند. و چقدر ما به پیروی از او تلاش کردیم این جنایت را محکوم کنیم، که شاید یک نفر را از غفلت و عناد نجات دهیم.او اما، که مردی درشت هیکل و چهل الی پنجاه ساله بود، ظاهرا به شرط التزام به ولایت فقیه مسوول شده بود و اینچنین&#8230;</p>
<p>در دو-سه ثانیه، دیدم این صحنه اسفناک رخ داده است و نگران بودم از تاثیر آن بر چند بازداشتی عامی &#8211; نه اینکه من عامی نیستم &#8211; و حتی دوستانش، از این سخن قبیح &#8230;</p>
<p>انتظار داشتم، برادری، از گوشه‌ای برآمده و اصلاح کند. چون امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر، پیش از من وظیفه او بود که توانش را بیش از من داشت. اما هیچ صدایی در نیامد. نتوانستم تحمل کنم و بگذرم.</p>
<p>آرام پاسخ دادم: <strong>&#8221; الحمدلله رژیم &#8221; طاغوت &#8221; نیست&#8221; ، رژیم &#8221; امام &#8221; است، و کسی را به کهریزک نمی‌برند </strong>و دستم را برای مصافحه و خداحافظی به سویش بردم.</p>
<p>دستم را رد کرد و خشم در چشمانش حلقه زد، از من خواست جلوی او بایستم، و عینکم را بردارم،عینکم را برداشتم و سوال کردم: چرا عینکم را بردارم؟ که اولین سیلی‌اش به گوشم خورد.</p>
<p>دیگران سعی کردند او را از من جدا کنند. اما او پیاپی سیلی می زد و شتم می‎‌کرد و هذیان می‌گفت.</p>
<p>جدا شدیم، &#8230; باز هم آرام گفتم : &#8220;این حقّ‌النّاس است، به جدّم از این رفتارت نمی‌گذرم&#8221;، کمتر این عبارت را به کار می برم، ده سال یک بار، اینجا جای‌ش بود. با این جمله، بازهم، حمله ور شد. برای‌ام مهم نبود، احساس می‌کردم دارم نماز می‌خوانم، دردی، حس نمی‌کردم. جز درد درون که داشتم اینگونه آن را راضی می‌کردم. حسبنا الله و نعم الوکیل، نعم المولی و نعم النّصیر.</p>
<p>غیر از این، از برادران، انتظار داشتم، باز هم وظیفه امر به معروف و نهی از منکر خود را آنچنان که مثل نماز واجب است، عملی کنند! اما نشد، فاجعه دوم، وقتی رخ داد که از من خواستند در ازای آزادی از وی عذرخواهی کنم، و الا خواهم ماند. این البته به جای توقع من بود که تصّور می‌کردم، کسی از خیل مؤمنین، برای دفاع از مستضعفین قیام خواهد کرد. ایستادم روبرویش، گفتم &#8220;قصد جسارت نداشتم، اگر جسارتی شده عذر می‌خواهم&#8221;.</p>
<p>آنجا بچه‌ها پاک و آرام و قابل احترام و در طول سه ساعت بازداشت، متین و مؤدب بودند و از این اتفاق به شدت سرآسیمه شدند. اما گویا کم قرآن می‌خوانند و نمی‌دانستند چه باید بکنند. این صحنه جز طاغوت، چیزی نبود. و آنها به آن رضایت دادند. &#8220;و رضیت به&#8221; &#8230;</p>
<p>فردایش روز شهادت بود، مقابل همان ساختمان ایستاده بودیم. حلیمی دستش بود، همراهم، رو به او کرد و گفت: &#8220;شما دیروز ایشون رو زدید&#8221; ؟<br />
پاسخ داد : &#8220;بله، ضد نظام حرف زده بود&#8221;<br />
همراهم، با تعجب پرسید: &#8220;ایشون ضد نظام حرف زده&#8221;؟<br />
پاسخ داد: &#8220;بله، این‌ها اغتشاش‌گرن، و باید مجازات بشن&#8221;<br />
همراهم گفت: &#8220;خوب، این موضوع داره پیگیری میشه، تا معلوم شه، شما ضد نظام هستید، یا ایشون؟&#8221;<br />
با عصبانیت، پاسخ داد: &#8220;از اول هم نباید می‌بخشیدیم، اشتباه کردیم، که بخشیدیم&#8221;<br />
رو به من کرد و گفت: &#8220;یک گزارشی برایت رد کنم که {ببینی}&#8221;</p>
<p>راه‌مان را کشیدیم و رفتیم، بعد از سه ماه پی‌گیری، هنوز نتیجه‌ای نگرفته‌ایم. برخی‌همکاری‌هایی از سوی بازرسی بسیج شده است، اما نتیجه هنوز معلوم نیست. مسوول بازرسی بسیج گفت نهایتا ممکن است وی از ارتقای درجه، بازداشته شود یا سخت تر ارتقای درجه بگیرد. اما به نظرم، این برای کسی که به این آشکاری التزام به ولی‌فقیه ندارد، کافی نیست.</p>
<p>بسیجی یعنی علی علیه السلام، و نود درصد جنگ نرم، خودسازی و درون‌سازی است. و اگر قرار باشد نیروی انقلاب این‌گونه بی‌تقوا و ول‌انگار باشد، مصیبتی بدتر از فتنه ۸۸ رخ خواهد داد.<br />
این نوشته، به قصد اصلاح نوشته شده است، که برادرنم، وظایف خود را بار دیگر مرور کنند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.rooznevesht.net/archives/168/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

