<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>روزنوشت &#187; خیزش</title>
	<atom:link href="http://www.rooznevesht.net/archives/category/%d8%ae%db%8c%d8%b2%d8%b4/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.rooznevesht.net</link>
	<description>سید احمد موسوی</description>
	<lastBuildDate>Tue, 08 May 2012 12:13:47 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<item>
		<title>سلام بر خون حیرت آور خدا</title>
		<link>http://www.rooznevesht.net/archives/1225</link>
		<comments>http://www.rooznevesht.net/archives/1225#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 11 Dec 2010 17:42:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سید احمد</dc:creator>
				<category><![CDATA[اخلاقیات و اسلامیات]]></category>
		<category><![CDATA[جامعه]]></category>
		<category><![CDATA[خیزش]]></category>
		<category><![CDATA[عمومی]]></category>
		<category><![CDATA[حسین]]></category>
		<category><![CDATA[سید الشهداء]]></category>
		<category><![CDATA[عاشورا]]></category>
		<category><![CDATA[فرهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[محرم]]></category>
		<category><![CDATA[مراسم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.rooznevesht.net/archives/1225</guid>
		<description><![CDATA[« همیشه قطره‌ای بودم به تماشای حسین و دوستدارانش از عاشورا و شرکتم در مراسمش هنوز شخصا، نتیجه‌ای نگرفتم که مباهاتش کنم! کوچک‌تر که بودم توفیق بود با دوستانم مسجد محل‌مان را سیاه می‌کردیم و در روزهای عزای ثارالله، مراسم را در سطح خودمان اداره می‌کردیم از شب تاسوعا تا شام غریبان معتکف و آویزان&#8230;]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;">« همیشه قطره‌ای بودم به تماشای حسین و دوستدارانش<br />
از عاشورا و شرکتم در مراسمش هنوز شخصا، نتیجه‌ای نگرفتم که مباهاتش کنم!<br />
کوچک‌تر که بودم توفیق بود با دوستانم مسجد محل‌مان را سیاه می‌کردیم<br />
و در روزهای عزای ثارالله، مراسم را در سطح خودمان اداره می‌کردیم<br />
از شب تاسوعا تا شام غریبان معتکف و آویزان مسجد می‌شدیم<br />
و هر کار که بود برای خدای حسین به دوش می‌گرفتیم<br />
هر چه خسته‌تر می‌شدیم، خوش‌رو‌تر و شاداب‌تر<br />
امّا مدعی زیاد شد و لایق تر از ما حاضر بود<br />
حتی تکنولوژی‌هم<br />
به ظرف شستن‌ما<br />
و سفره پاک کردن‌مان<br />
رحم نکرد<br />
و این توفیق را هم سترد<br />
خوشا به‌حال کارگران شهرداری»<br />
* * *<br />
« یک قوم و دو قوم و ده قوم را<br />
این‌گونه هر سال فعال کردن در مسیر اوج،<br />
حیرت آور است<br />
مهندسش بشر نیست<br />
پلان‌ها از ۱۴۰۰ سال پیش ثبت شده<br />
و کم کم، اجرا می‌شود<br />
و الله خیر الماکرین »<br />
* * *</p>
<p style="text-align: center;">
<div class="mceTemp mceIEcenter" style="text-align: center;">
<dl id="attachment_1228" class="wp-caption aligncenter" style="width: 210px;">
<dt class="wp-caption-dt"><a href="http://www.rooznevesht.net/wp-content/uploads/2010/12/tharallah.jpg"><img class="size-full wp-image-1228 " title="tharallah" src="http://www.rooznevesht.net/wp-content/uploads/2010/12/tharallah.jpg" alt="السلام علیک یا ثارالله وابن ثاره" width="200" height="447" /></a></dt>
<dd class="wp-caption-dd">السلام علیک یا ثارالله </dd>
</dl>
</div>
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: center;">« محلۀ ما آنچنان مذهبی نشین نیست<br />
پیری آمد به مسجد<br />
تشت پر از آب و استکان و مایع را گرفت،<br />
بی‌پروا ما را پس ‌زد و ‌گفت:</p>
<p style="text-align: center;">&#8221; دیگه حالا نوبت منه<br />
من یک عمر از دست دادم،<br />
شما حالاحالاها وقت دارید &#8221;<br />
می‌ترسید بی‌سربازی حسین برود<br />
فکر کردیم همین یک هوس است!<br />
با احترام کنار رفتیم،<br />
بعدها از گذشتۀ پشیمان خود بیشتر گفت<br />
یاد آن تشت آب و شلنگ و چارپایۀ فرسوده بخیر<br />
پیرمرد، مزۀ اعتکاف بر حسین را می‌خواست<br />
پس چون که چشید،<br />
هر وقت رفتیم مسجد<br />
او قبل از ما حاضر بود،<br />
و این اولین جبهه‌ای بود که واگذار کردیم<br />
آنقدر زیاد شدند، جوان‌ها و پیرمرد‌ها<br />
که هم استکان‌ها را گرفتند<br />
هم فرش‌ها، موکت‌ها و سفره‌ها را<br />
هم سیاهی‌ها را<br />
بلندگوها را<br />
و پرچم‌ها را<br />
حتی صف ( رد کن برۀ ) غذا را<br />
و هم مسجد نیمه ساخت ما ساخته شد!<br />
نجنبی، مهدی حسین سرباز زیاد دارد<br />
مگر یک مسجد چقدر کار دارد؟»<br />
* * *<br />
« عزای حسینی مثل یک آب‌شار پر آب توریستی است<br />
هم دوست داری با جریان آب همراه شوی<br />
با قطره‌های آسیب‌ناپذیر<br />
که شیرجه می‌روند به هستی،<br />
هم با چشمانت<br />
می‌خواهی از دور منظره‌را تماشا کنی<br />
و ما امروز هم‌چنان در حیرت!<br />
عاجز از حل مساله<br />
نقش پیر و پاتال جامانده را ایفا می‌کنم<br />
که آخر شب، جهت صرف محتوا به مجلس برود<br />
تا از ادای تکلیف، وجدان راحت کرده باشد<br />
مثل کسی که عکس آبشار را می‌بیند<br />
هیبت خون خدا را می‌بینی<br />
و نفخت فیه من روحی<br />
زیباست&#8230; نه؟<br />
فقط می‌توانی به زیبائی‌اش اعتراف کنی»<br />
* * *<br />
« شاید یک روز ، یک نوجوانی را پس زدم<br />
و گفتم من یک عمر از دست دادم،<br />
تو حالاحالاها وقت داری!<br />
از نوجوانی همین‌طور دستم خشک شده‌! « آقا اجازه! »<br />
من هم شمرده می‌شوم؟<br />
ساعت کلاس برای من هنوز تمام نشده،<br />
و برای هیچ ساکن دنیائی&#8230;<br />
کلاس حسین علی(ع) است<br />
کلاس آب<br />
کلاس حیات<br />
کلاس مهریۀ زهرا(س)<br />
گاهی در آن دانشجوهای پیر مردود می‌شوند<br />
دانشمندها، اصحاب&#8230; ، مهاجرین و انصار،<br />
منزه‌ترین‌ها، مردد،<br />
لکن، پسر سیزده ساله شاگرد اول می‌شود»<br />
* * *<br />
« مهم آن است که بمیری قبل از آن‌که بمیرانندت<br />
و منبع و منشأ حیات آنانند که چنین مرده‌اند*<br />
از نوجوانی در این جملۀ آن شهید معاصر، غوطه‌ورم<br />
کاغذهای چرک نویسم، گوشۀ یادداشت‌هایم<br />
پر است از این جمله،<br />
دیگر عادت شده بنویسم<br />
و رویش فکر کنم<br />
به جای فیلم دیدن! و بستنی خوردن!<br />
لذتش البته کم‌تر نیست!»<br />
* * *<br />
« کلاس عاشورا در سال همین ده روز نیست<br />
مسجدها، تکیه‌ها، استکان‌ها، فرش‌ها، بیرق‌ها،<br />
فقط چشائی تو را به لذت زیستن در جوار حسین آشنا می‌کند<br />
زیستنی که فقط به مراسم ده روزه ختم نمی‌شود<br />
این فقط یک آغاز است<br />
از گریستن بر حسین تا رسیدن به حسین<br />
مسلمانی لازم است، تا به نتیجه برسی<br />
تعلیق برای الله &#8230; اعتصام به حبل الله،<br />
و ترک کمترین معارض!<br />
در کشتی حسین علیه السلام می‌توان این اسلوب را یافت<br />
شاید در یک لحظه، شاید به طول یک عمر، شاید هم هیچ‌وقت العیاذ بالله<br />
زمان نسبی است<br />
بهترین نتیجه را از خود حسین علیه السلام باید جست<br />
که تو را در رکاب منتقم آل مظلوم الله ، مهدی موعود علیه‌السلام<br />
شهید کند! اگر لیاقتت کشید، بی‌سر یا مثله مثله<br />
آن روز وبلاگم می‌تواند با افتخار آپ! شود،</p>
<p style="text-align: center;">امروز افتخاری نیست.<br />
همین »</p>
<p style="text-align: center;">پ.ن ۱) این نوشته بازخوردی بر <a href="http://mojolhussain.mihanblog.com/">«موج الحسین»</a> بود که از وبلاگ <a href="http://ghalamzan.ir/1389/09/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%85%D8%AD%D8%B1%D9%91%D9%85-%D9%88-%D8%B9%D8%B2%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%A8%D9%84%D8%A7%D8%8C-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%B4%DA%A9%D8%B1/" target="_blank">«قلم‌زن»</a> آغاز شده است.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.rooznevesht.net/archives/1225/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>انی اعلم ما لا تعلمون</title>
		<link>http://www.rooznevesht.net/archives/253</link>
		<comments>http://www.rooznevesht.net/archives/253#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 28 May 2010 12:13:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سید احمد</dc:creator>
				<category><![CDATA[خیزش]]></category>
		<category><![CDATA[عمومی]]></category>
		<category><![CDATA[14 خرداد]]></category>
		<category><![CDATA[امام خمینی]]></category>
		<category><![CDATA[روح الله]]></category>
		<category><![CDATA[وفات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.rooznevesht.net/?p=253</guid>
		<description><![CDATA[به نام سلام/سلام علیکم در واقع مهم‌ترین خاطره در خصوص ۱۴ خرداد، همان‌است که همه دیده‌اند و برای هیچ‌کس تازه‌گی‌ندارد. این پیشنهاد خیزش وبلاگی، بسیار برایم مفید بود که فارغ از دنیای بچه‌گی صحنه‌های ثبت شده در خاطره‌ام را  که در انباری‌های سلول‌های مغزی ذخیره شده بود، به هر زحمتی که شده، گرده‌تکانی کنم و&#8230;]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به نام سلام/سلام علیکم<br />
در واقع مهم‌ترین خاطره در خصوص ۱۴ خرداد، همان‌است که همه دیده‌اند و برای هیچ‌کس تازه‌گی‌ندارد. این پیشنهاد خیزش وبلاگی، بسیار برایم مفید بود که فارغ از دنیای بچه‌گی صحنه‌های ثبت شده در خاطره‌ام را  که در انباری‌های سلول‌های مغزی ذخیره شده بود، به هر زحمتی که شده، گرده‌تکانی کنم و این منجر به تحلیل مجددی شد و بسیار تکان‌دهنده بود، گویا این اتفاق دوباره رخ داده است و منقلب کرد&#8230; محفظۀ شیشه‌ای و مردمی که سعی‌می‌کنند به قیمت جان از کانتینرها بالا بروند و وارد فضای احتمالا ایزوله شده از فشار بشوند. دست آخر بسیاری موفق می‌شوند. من هم با آن قد و قواره کودکم روی بازی و همراهی هم که شده، اصرار می‌کنم بروم، اما برادر بزرگترم که دستانم در دست اوست مانع می‌شود. برادرم ایستاده و گریه می‌کند و من همچنان مشغول رصد اوضاع هستم. جمعیت آنقدر هست که از چند صد متری مثل یک دیوار بتنی دیگر قابلیت جلو رفتن نیست. ما در فاصلۀ دورتری مشغول تماشا هستیم.</p>
<p><a href="http://www.rooznevesht.net/wp-content/uploads/2010/05/198176_orig.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-255" title="فوت امام" src="http://www.rooznevesht.net/wp-content/uploads/2010/05/198176_orig.jpg" alt="" width="446" height="290" /></a><br />
امواج مردم که بی‌اختیار و بی‌دغدغۀ خاطر، گرداگرد این میدان می‌چرخند و تن‌های غش کرده روی دستان مردم که یک به یک به عقب منتقل می‌‎شود، و شاخ‌های تعجب من که چنین چیزی ندیده بودم و روح خام مرا به چالش می‌کشید. گرد و خاک بلند است اما کسی نگران نیست. گویا همه دوست دارند خاک ببلعند و اگر خاک سرتاسرشان را برگیرد، تازه به موقعیت مطلوب می‌رسند. گویا خاک هم عزادار است و یک‌پارچه‌گی آنقدر هست که خاک و آدم و روح سرگردانند و هیچ فرقی با یکدیگر نمی‌کنند. آن‌موقع از آن خاک آزرده بودم، اما امروز مشتاقش. جملگی حیرانند و این مهم‌ترین حس مشترک احیاء و جماد است که بی‌خود از خودند و زمان و مکان و مختصاتی نمی‌شناسند. قبل و بعدش را درست به خاطرم نمی‌آید &#8230; هلکوپتری که حامل جسد مطهر امام بود به زمین که نشست، با هجوم سرسختانه مردم که روزنه‌ای به منطقه ایزوله یافته بودند، مواجه شد.  ننشسته قصد عزیمت کرد، اما قدرتش حریف دستان ملتمس مردم نشد و محکم به زمین خورد. این صحنه‌هائی است برای تاریخ ایران ، و ایران به مثابۀ یک روح همگن شیعی، می‌تواند در افلاک این خاطرات را فریاد زند. اینجا افرادی که ولایت را متهم به استبداد می‌کنند، هرگز توان پاسخ نخواهند داشت آنچنانکه زیستن در خانواده را حس نکرده باشی. نه جنس مکتب را می‌شناسند و نه عطوفت اجتماعی انسان و روح پر فتوح ایمان را. این لحظات، لحظاتی است که شیطان و حزب او را در سراسر دنیا به مبارزه می‌طلبد و عشق مکتبی و ایدئولوژیک و الفت اجتماعی را در هر کجای دیگر دنیا، در اوج و افقی بالاتر از همه، به چالش می‌کشد و داد بر می‌‎آورد،&#8221;انی أعلم ما لا تعلمون&#8221;&#8230; امام به دیاراطمینان شتافت و از مردم دنیا سترده شد اما صدای لرزش بنیان‌های مکر شیطان با این صحنۀ تاریخی هنوز، شنیده می‌‌شود.</p>
<p>همیشه در پیدایش و تشکیل شخصیت انسان، نقاط عطفی نقش پررنگ ایفا می‌کند که در قصۀ فوت امام ، یکی از مخازن انرژی شخصیتی بنده هم شکل گرفت. اما آن بخش اختصاصی‌اش مربوط به معلّم برادرم است. جانبازی که یک پایش را در جنگ تحمیلی به دست داده بوده و به خانه‌مان و با پدرم رفت و آمد داشت و خوش‌روئی او همیشه نوری به خانه‌مان می‌آورد که از چندصد متر قابل احساس بود. از کودکی روی آدم‌های خاصی را همیشه می‌خواستم ببینم و دل‌تنگش می‌شدم این مرد یکی از آن آدم‌ها بود که هنوز فضای روحی آنان معمایی است برایم. او را برای اولین بار در همان گرداگرد شلوغی شکسته دیدم سر تاپایش را ورانداز کردم، وقت نکرده بود آن یک کفشش را پا کند، و با یک پای برهنه و یک عصا سرآسیمه خود را رسانده بود. این صحنه‌ای است که تا سال‌ها برایم غیرت انگیخت. پیشانی بر شانه برادرم انداخت و زار زار گریست و من هاج و واج در انقلاب روی این مجاهد، می‌نگریستم و کوهی از سوگ فعّال، بر دوشم نشست. شکی نیست که مجموعۀ این صحنه‌ها علیرغم ساده‌گی، معمّاهائی است که در طول زمان خود پاسخگوی سوالات انسان در زندگی‌است. صحنه‌هایی که بنیان و فطرت آدمی را به چالش می‌طلبد و انسان را منعطف به شرافتی ترک نکردنی و تعهّدی بی‌قیمت می‌سازد. و این همان صدای تمدّنی است که تاریخ و زمین و آسمان‌ها را نورافشان می‌کند. &#8220;انی اعلم ما لا تعلمون&#8221; &#8230;</p>
<p>پ.ن  ۱ ) این نوشته ادامۀ خیزش وبلاگی بود که از وبلاگ  <a href="http://maryamnevesht.wordpress.com/2010/05/27/%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85%D9%8F%D9%86%D8%A7-%D8%A7%D9%84%D8%AE%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C/" target="_blank">&#8220;مریم نوشت&#8221;</a> به بنده نیز اطلاع داده شد. مبدأ این خیزش وبلاگ <a href="http://habil.ir/weblog/1389/03/-14.html" target="_blank">&#8220;هابیل&#8221;</a> هست.<br />
پ.ن ۲ ) بنده هم از حضور برادران و خواهران محترم : <a href="http://qamsarian.persianblog.ir/" target="_blank">فقط بگو یاعلی</a>، <a href="http://soookhteh.blogfa.com/" target="_blank">شمع سوخته</a>، <a href="http://yeknafartalabe.blogfa.com/" target="_blank">یک نفر طلبه</a>، <a href="http://www.kucheyetanhayi.blogfa.com/" target="_blank">کوچۀ تنهائی دل</a>، <a href="http://301040.blogsky.com/" target="_blank">و واعدنا موسی ثلاثین لیلة</a>، <a href="http://www.masna-forada.blogfa.com/" target="_blank">مثنی و فرادی</a>، <a href="http://22k1388.wordpress.com/" target="_blank">وبلاگ نویس شهر ما</a>، <a href="http://bazbaran12.blogfa.com/" target="_blank">باز باران</a> ، دعوت می‌کنم در این خیزش وبلاگی شرکت فرمایند. البته علیرغم بررسی، مطمئن نیستم قبل از بنده دعوت نشده باشند و از این بابت قبلا عذرخواهی می‌کنم.</p>
<p>پ.ن ۳) کلیۀ نوشته‌های این خیزش وبلاگی، در <a href="http://14khordad89.blogfa.com/" target="_blank">این وبلاگ </a>مجتمع شده‌اند.</p>
<p>یاحق</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.rooznevesht.net/archives/253/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

