<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>روزنوشت &#187; ادبی و رمان</title>
	<atom:link href="http://www.rooznevesht.net/archives/category/%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c-%d9%88-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.rooznevesht.net</link>
	<description>سید احمد موسوی</description>
	<lastBuildDate>Tue, 08 May 2012 12:13:47 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<item>
		<title>کرشمۀ خسروانی</title>
		<link>http://www.rooznevesht.net/archives/826</link>
		<comments>http://www.rooznevesht.net/archives/826#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 09 Aug 2010 06:42:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سید احمد</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبی و رمان]]></category>
		<category><![CDATA[معرفی کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[سید مهدی شجاعی]]></category>
		<category><![CDATA[نمایش‌نامه]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[کرشمه خسروانی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.rooznevesht.net/archives/826</guid>
		<description><![CDATA[سلام کرشمۀ خسروانی، اثری است به سبک نمایش‌نامه از سید مهدی شجاعی که به طرز بسیار فاخری روایت‌گر یک توطئۀ عشقی-سیاسی علیه یک خانواده می‌شود. این کتاب با عنایت به ماجرائی حقیقی در دوران حیات ائمه اطهار، نوشته شده است.  این‌گونه ناقص می‌گویم که بر ملایش نکرده باشم و بروید بخوانید چون کلا ۲۰۰ صفحه&#8230;]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام</p>
<div id="attachment_827" class="wp-caption alignright" style="width: 260px"><a href="http://www.rooznevesht.net/wp-content/uploads/2010/08/kereshmeya-khosrovani.jpg"><img class="size-full wp-image-827 " title="کرشمه خسروانی" src="http://www.rooznevesht.net/wp-content/uploads/2010/08/kereshmeya-khosrovani.jpg" alt="کرشمه خسروانی" width="250" height="188" /></a><p class="wp-caption-text">کرشمۀ خسروانی/ اثر سید‌مهدی شجاعی</p></div>
<p>کرشمۀ خسروانی، اثری است به سبک نمایش‌نامه از سید مهدی شجاعی که به طرز بسیار فاخری روایت‌گر یک توطئۀ عشقی-سیاسی علیه یک خانواده می‌شود. این کتاب با عنایت به ماجرائی حقیقی در دوران حیات ائمه اطهار، نوشته شده است.  این‌گونه ناقص می‌گویم که بر ملایش نکرده باشم و بروید بخوانید چون کلا ۲۰۰ صفحه نمی‌شود و من شخصا در دووعده آن را خواندم. فکر می‌کنم اگر نخوانده بودمش، مثل این بود که بی‌نوایان ویکتور هوگو را نیافته بودم، بلکه بیشتر و متاسفاته چنین متون حقیقتا لرزاننده‌ای باید در لابلای جنگ و جدال‌های اجتماعی و سیاسی گم بشود و الا واقعا هیچ از بسیاری از متون جهان‌گیر کم‌تر ندارد که بیشتر نیز دارد.</p>
<p>یک پاراگراف جالب از کتاب :</p>
<blockquote><p>انجام بسیاری از امور، توسط حکومت یا قدرت، نه صلاح است و نه شدنی. ولی انجام همان امور توسط حاکم‌زادگان یا منسوبین به قدرت، سهل‌ترین کار ممکن است. از سوی دیگر، حاکم‌زادگان یا افراد وابسته به قدرت، می‌توانند بلائی بر سر حاکم و حکومت بیاورند که مقتدرترین دشمنان حکومت نمی‌توانند. معلوم است؟</p></blockquote>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.rooznevesht.net/archives/826/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>&#8221; دا &#8221; زلزله بود!</title>
		<link>http://www.rooznevesht.net/archives/608</link>
		<comments>http://www.rooznevesht.net/archives/608#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 24 Jun 2010 19:23:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سید احمد</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبی و رمان]]></category>
		<category><![CDATA[تحلیل و تقریر]]></category>
		<category><![CDATA[نقد]]></category>
		<category><![CDATA[دا]]></category>
		<category><![CDATA[رمان]]></category>
		<category><![CDATA[قصه]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.rooznevesht.net/archives/608</guid>
		<description><![CDATA[سلام برخی رمّان‌ها، برخی قصّه‌ها، از دنیای دیگری سخن می‌گویند و تو را با دیگری آشنا می‌کنند و این خصلت خوبی است، برخی آدم را خشنود می‌کنند و برخی چندتا حرف تازه دارند بزنند، برخی مثل یک ترم آموزشی نقش ایفا می‌کنند، برخی هم چون مطلوب روح آدم‌ند آن را نوازش می‌دهند و قلقلک می‌کنند.&#8230;]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام</p>
<p>برخی رمّان‌ها، برخی قصّه‌ها، از دنیای دیگری سخن می‌گویند و تو را با دیگری آشنا می‌کنند و این خصلت خوبی است، برخی آدم را خشنود می‌کنند و برخی چندتا حرف تازه دارند بزنند، برخی مثل یک ترم آموزشی نقش ایفا می‌کنند، برخی هم چون مطلوب روح آدم‌ند آن را نوازش می‌دهند و قلقلک می‌کنند. برخی هم جلوه‌های ویژه دارند و صفحۀ خالی‌ میگذارند و کرشمه می‌آیند تا بهتر فکر کنی. برخی هم آنچه که می‌دانی را زیبا می‌چینند و سرهم می‌کنند و خواندنی می‌شوند. خیلی ها فقط تو را کشان کشان می‌آورند تا آخرش را بدانی، و چون دانستی دیگر این کتاب باید یک عمر خاک بخورد. خیلی ها هم مثل هجویات مارکز فقط وقت آدم را تلف می کنند هر چند این هم به نوع خود عبرت انگیز است و تو قدر دارائیت را می‌دانی. بعضی‌ها هم ممکن است خرابت کنند و افیون تو باشند و مدتی طول بکشد خود را نجات دهی، اما کمتر قصّه‌ای هست که نونوارت کند و تو را تازه بسازد. البته ترکیب این حالات معمول هست و ممنوع نیست! :دی</p>
<p><a href="http://www.rooznevesht.net/wp-content/uploads/2010/06/da-book-profile.jpg"><img class="alignnone size-full wp-image-609" title="رمان دا" src="http://www.rooznevesht.net/wp-content/uploads/2010/06/da-book-profile.jpg" alt="" width="500" height="177" /></a></p>
<p>اول که &#8220;دا&#8221; را گرفتم، فکر می‌کردم باز هم یکی از نسخه‌های چپاندنکی دفاع مقدس است که بالاخره می‌خواهند آن را بفروشند. آنقدر &#8220;دا&#8221; ، &#8220;دا&#8221; شنیدم که بالاخره گرفتمش. یک شب که خیلی بی‌حوصله بودم و خوابم می‌آمد شروع به خواندن آن کردم، کمی نگذشت که هر چه خواب و خسته‌گی بود فراموش کردم و با این‌که صبح زود باید سر کار می‌بودم، تا نزدیکی‌های صبح داشتم می‌خواندم و&#8230;. نمی توانستم خواندن را رها کنم. این کتاب جدا داشت مرا می‌کشت. و فکر کنم دست آخر هم کشت! برایم معلوم نبود چه اتفاقی برای ذهنم افتاده، برایم سوال است که آیا نمی‌دانستم چه بر سر این ملّت گذشته ؟ یا از دور شنیده بودم! من حتی با موج موشکی که سر کوچۀ خانه‌مان خورد پرتاب شدم و مزۀ پرتاب شدن با موج موشک را چشیده بودم، اما دست آخر می‌دانم که حکایت این کتاب یک شوک عظیم بود بر روح و روانم. قدر متیقن می‌دانستم جنگ شده و بسیاری در خون غلطیده‌اند اما با این دید رحیمانه و ریزبینانه تعریفم نشده بود.</p>
<p>مرور زندگی در این فضاحت، مجبورم کرده بود خیلی از روحیّاتم را ببخشم و مهجور بگذارم، با &#8220;دا&#8221; بخش مهمّی از گم‌شده‌گی خود را با هیجان تمام پیدا کردم.  مُردم و دوباره تازه شدم. &#8220;دا&#8221; فقط قصۀ توپ و تانک و اسلحه نبود و قصۀ شعاری یک جنگ نبود. دا فقط قصۀ یک زن شجاع نبود. قصۀ ارزش جامعه بود و قصۀ مهر خانواده، قصۀ جهاد بود، قصۀ آرمان بود، قصۀ دین بود و قصۀ خاک بود و به کل قصۀ عشق و انسان با تمام کرامت‌ و شرفش بود که از یک فرزند ۱۹ سالۀ این تمدن سرزده بود و به‌خوبی نشان می‌داد تمدن شیعی ما بدون تن و شراب چگونه می‌تواند مست باشد. &#8220;دا&#8221; قصۀ یک شخص و دو شخص نبود. قصۀ روح بود و حرمت روح مقدسی که &#8220;نفخت فیه من روحی&#8221;، &#8221; دا &#8221; را می‌توان یک بار با غزلیات حافظ نیز نوشت و خود را به رخ فرشته‌گان کشید و باز صلا در داد که &#8220;انی اعلم ما لا تعلمون&#8221;. &#8220;دا&#8221; یک داستان، تخیلی و سرهم بندی نبود و چنان از دل آمده بود که با طوفان گرد و غبار بر دل می‌نشست. &#8220;دا&#8221; یک زلزله بود. &#8220;دا&#8221; غیر قابل تصویر است. و حتی نمی‌توان به کمال از آن &#8220;فیلمی&#8221; ساخت و اولین جائی است که به نظرم رسید سینما از به تصویر درآوردن آن عاجز است و قلم و کاغذ بر سینما پیروز است. &#8220;دا&#8221; با فیلم شدن، ضایع می‌شود. آن هم با امکانات و وضعیت امروز ما.</p>
<p>برخی به &#8220;دا&#8221; بغض گرفتند و حسد ورزیدند و به لغزش‌های ادبی آن تمسّک جستند. اما دوستان، ادب و قوانین نگارش همه برای انضمام گفتار به روح و جان است. قوانین آمده‌اند که این راه را تبیین کنند و چه باک که &#8220;دا&#8221; را با آن نوشتار بی‌تکلفّش یکی از قدرت‌مند‌ترین نمونه‌ها در رسیدن به این هدف بدانیم. من اگر چنین سرگذشتی داشتم نمی‌توانستم این‌قدر خوب آن را به خاطر بیاورم و نقل کنم. مطمئنم که &#8220;دا&#8221; را باز و باز هم خواهم خواند. &#8220;دا&#8221; یک حادثه در زندگی من بود. هر چند ممکن است به نسبت دیگران چنین قوایی نشان ندهد.</p>
<p>نوشتۀ گذشته : <a href="http://www.rooznevesht.net/archives/471">دا و دستمال کاغذی</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.rooznevesht.net/archives/608/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اخراج یک روشن‌فکر به جرم تفاوت !</title>
		<link>http://www.rooznevesht.net/archives/532</link>
		<comments>http://www.rooznevesht.net/archives/532#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 18 Jun 2010 19:41:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سید احمد</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبی و رمان]]></category>
		<category><![CDATA[جامعه]]></category>
		<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[فرهاد جعفری]]></category>
		<category><![CDATA[کافه پیانو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.rooznevesht.net/?p=532</guid>
		<description><![CDATA[حوادث سال گذشته به نسبت حجم گستردۀ خود ظهور و سقوط‌های بسیاری داشت که جای بررسی‌های مختلف را خالی گذاشته است و این به سبب حجیم بودن اصل ماجراست. به مرور با کمرنگ شدن اصل ماجرا، حاشیه‌ها هم قابل بررسی می‌شود. امروز مظلومیت یک نویسنده که رفیق صمیمی جناح‌های مصطلحا اصلاح‌طلب و مخاطب رسانه‌های دگراندیشان&#8230;]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>حوادث سال گذشته به نسبت حجم گستردۀ خود ظهور و سقوط‌های بسیاری داشت که جای بررسی‌های مختلف را خالی گذاشته است و این به سبب حجیم بودن اصل ماجراست. به مرور با کمرنگ شدن اصل ماجرا، حاشیه‌ها هم قابل بررسی می‌شود. امروز مظلومیت یک نویسنده که رفیق صمیمی جناح‌های مصطلحا اصلاح‌طلب و مخاطب رسانه‌های دگراندیشان بوده‌ است  نظرم را جدی‌تر از همیشه جلب کرد. مدت مدیدی است که به سایت شخصی او سر می‌زنم تا نظرات و نکته‌نگری او را مطالعه کنم، و اگر چه شرح تقاطع او با طیف مصطلحا روشن‌فکر را قبلا هم در سایت‌ها خوانده بودم اما امروز به شکل ویژه‌ای متوجه شدم چشمان مملو از حقد و خشم و طلب‌کاری برخی، با مختصات ویژه‌ای از ابراز بداخلاقی به وی، دست بردار نیست و این هزینه‌ای است که او روزانه به جهت ابراز عقیده خود می‌پردازد.</p>
<p><a href="http://www.rooznevesht.net/wp-content/uploads/2010/06/farhad-jafari.jpg"><img class="size-full wp-image-533 alignright" style="border: 3px solid black; margin-top: 20px; margin-bottom: 20px;" title="فرهاد جعفری" src="http://www.rooznevesht.net/wp-content/uploads/2010/06/farhad-jafari.jpg" alt="" width="226" height="171" /></a><strong>فرهاد جعفری</strong> نویسنده رمّان بسیار پرفروش <strong>«کافه پیانو»</strong> پیش از آن‌که در حرارت انتخابات ریاست جمهوری ۱۳۸۸، به بروز عقاید و حساب و کتاب‌های خود روی‌بیاورد، همکاری‌های پراکنده‌ای با رسانه‌های اصلاح‌طلب داشت. حتی رسانه‌های فارسی‌زبانی که رسما از منابع خارجی تغذیه می‌شوند نیز، از او بعنوان یکی از روشن‌فکران هم مسلک خود یاد می‌کردند و این مجموعه، رفتاری ستایش‌آمیز از هنرمندی و ادب‌ورزی وی نشان‌می‌دادند، اما بلافاصله پس از اعلام موضع در حمایت از محمود احمدی نژاد، سگرمه‌هادر هم تنید و وی بیگانه‌ای درخور خواری دانسته شد. بیگانه‌ای که مستحق طرد و عبور از آبرو و عزت است.</p>
<p>می‌دانم! بسیار سخت است که تو بخاطر «عقیده‌ات» مطرود کسانی واقع شوی که لیبرالیسم و ول‌اندیشی شعار صبح و شب‌شان است. کسانی که به محض مواجهه با انتقاد مخالفین، سخن از تکثر و پلورالیسم می‌زنند و می‌گویند : &#8220;هر کس برای خود عقیده‌ای دارد&#8221; یا &#8220;عقیده امری شخصی است&#8221;، و در ظاهر و در پرستیژ، دوستی‌ها را فارغ از عقیده می‌چینند چون لیبرالیسم این‌جور تحکّم می‌کند. افرادی که حاضرند به حکم لیبرالیسم با کافر و ملحد هم پیمان اخوّت ببندند، و منتقدین این روش خود را فورا &#8220;متعصب&#8221; و &#8220;متحجر&#8221; می‌خوانند.</p>
<p>همین‌ها، وقتی کار به جدیت می‌رسد، وقتی توی مسلمان، توی برادر، باور خود را تغییر می‌دهی و کمی نسبت به آن‌ها تغییر می‌کنی، فورا حکم ارتداد تو را صادر می‌کنند. اینجا دیگر لیبرالیسم فرومی‌پاشد و در روح اسلام ظاهر می‌شود مثل دود سیاه و تاریکی که در قالب جان لاک سریال لاست مجسم می‌شد، اینجا &#8220;صراط مستقیم&#8221; را بر سر تو می‌کوبند، اما نه به سوی &#8220;کعبۀ توحید&#8221;، به سوی &#8220;مجسمۀ آزادی&#8221; یا بت آن &#8230; و صراطی که تو حق منحرف شدن از آن را نداشتی و نداری و نخواهی داشت. و شعارهای لیبرالیسم و تکثرگرائی‌شان همین‌جا خیس می‌کند. جرم تو این است که دیگر &#8220;لیبرال دموکرات&#8221; نیستی، و ریاست جمهوری احمدی نژاد را در عقیده‌ات، نسبت به منافع ایران، نزدیک‌تر از رقبایش می‌دانی. اینجا دیگر شعارهای دوستی و تکثر و آزادی عقیده، رنگ می‌بازد، و دوروئی و تزویر مدعیان رخ می‌نماید و بر خلاف همیشه که به همین بهانه‌ها، دین و عقیده اسلامی به جرم عقیده بودنش، و به حکم تکثر، حق سیاست و حاکمیت ندارد و باید به پستو برود، اینجا ناگهان با نهایت وقاحت، همه چیز برعکس می‌شود و دیگر نه تنها عقیده و روش زندگی، و ایدئولوژی، که حتی سطح نازل قشری‌گری روشن‌فکرمآبی، و حتی تفاوت بین دو کاندیدا و ریزترین اختلافات هم از پستو به در آمده، و جزو اولویت‌های دوستی و دشمنی قرار می‌گیرد و این‌گونه است که لیبرالیسم، کاذب بودنش را و ریا بودنش را آشکار می‌سازد و ثابت می‌کند تنها ابزاری است برای کوبیدن مخالف در حال ضرورت. و رسوا می‌کند که لیبرالیسم یکی از دروغ‌های بزرگ بشر است که هیچ‌کجا وجود ندارد، و نشان می‌کند که لیبرالیسم جنبۀ عملی ندارد و از حدّ تربیت پیروان خود هم برخوردار نیست. هم‌چنان‌که در فرانسه و مهد خود نیز، فقط بر سر حجب خراب می‌شود، نه بر سر بی‌حیائی و عریانی و حیوان‌‌صفتی و لواط‌کاری. اینجا ثابت می‌شود که شاگردان و مقلدین فارسی‌زبان این مسلک ول‌انگاری، خلف متینی برای استادان غربی خود هستند.</p>
<p>و چه بسیار شجاعانه و درخشان است که تو محض عقیدۀ آزادت و آزاده‌گی‌ات تمام بنیۀ اجتماعی خود را فدا کنی تا آزاد بمانی و طرد از جامعه‌ای که بدان وابسته بودی را به جان بپذیری. و این قیمتی است، بسیار گران‌تر از تهمت‌هائی که به تو می‌زنند تا تو را &#8220;فروخته&#8221; بخوانند. تو دیگر روشن‌فکر نیستی و از این قشر و این حزب، مطرود شدی. حالا دیگر تو یک متعصب متحجر هستی که جرمت اعلام عقیده خود و تنفیذ آن در رفتار و افکارت است. رفتاری که ما روشن!‌فکران، نمی‌پسندیم و تو دقیقا باید آنچه را ما گفتیم تکرار می‌کردی.</p>
<p>از خصوصیات یک رمّان نویس خبره این است که در داستان خود ابعاد مختلف یک موضوع را کالبدشکافی کند و این باعث اصیل شدن داستان وی و محبوبیتی می‌گردد که منجر به فروش گسترده کتابش می‌شود. &#8220;فرهاد جعفری&#8221; این کار را خوب بلد است. وقتی این چندبعدنگری، به سیاست ورزی نیز سرایت کند، هنگامی که از چنین نویسنده‌ای بخواهید تنها به یک بعد اکتفا کند، بدیهی است پاسخ او منفی است. همان &#8220;عقیده&#8221; و &#8220;آزادگی&#8221;ات گوارای وجودت. همان به که از گزند قشری‌گری اینان برون باشی. بگذار آنان خود را به بت‌های اسارت خود که نام &#8220;آزادی&#8221; و &#8220;لیبرالیسم&#8221; بر آن نهاده‌اند بفروشند.</p>
<p>راز روشن‌فکری دنیاپرست و دین گریز، دیده شدن است، دیده شدن، مثل آب حیات برای قشری است که حاضرند با گذر از تواضع، خود را بی‌محابا روشن‌فکر بخوانند. روشن‌فکران مثل یک طاووس باید پر باز کنند و منتظر ستایش دیگران باشند، و اگر این &#8220;ستایش&#8221; دریافت نشد دیگر نمی‌توانند خود را &#8220;روشن‌‎فکر&#8221; بخوانند. یعنی روشن‌فکری به مفهوم مدرن و آنچه که از اروپا به ایران سرایت می‌کند، مستلزم شهرت است. روشن‌فکرترین، کسی است که شهرت بیشتری داشته باشد و بیش‌تر &#8220;ستایش&#8221; جذب خود کند. هر طاووسی زیباتر، پرفروش‌تر! و این است که مقدار دارد، نه مطالبۀ عدل و حق، تو می‌توانی به هر روشی دست بیازی، و این را کسب کنی! و اگر تخطی کردی از آن قشری‌گری نوبت اعدام توست، و اعدام تو از بین بردن شهرتت و تحقیر وسیع توست. صراط مستقیم آن است که ما از تو خواسته بودیم. تو حق پشتیبانی از ریاست جمهوری احمدی نژاد را نداشتی، تو حق تذکر دادن نداشتی، تو حق انتقاد نداشتی، تو حق گفتن عقیده‌ات را نداشتی، تو حق نداشتی به BBC زنگ بزنی و اشکالات ادعای تقلب را بگوئی، حق تو تنها چیزی است که ما به تو حواله می‌دهیم. حالا که دست به این اعمال مجرمانه زدی حکمت اخراج است و اعدام، رمان‌های پر فروش و محبوبت را که خودمان تبلغش را کرده بودیم، را به انتشاراتت پس می‌دهیم، و در رسانه‌های‌مان بوق می‌کنیم که با افتخار تو را تحقیر کردیم، صبح و شب در سایتت تربیت‌ پاک‌مان را به رخت می‌کشیم، و اگر چه می‌دانیم تو واقعا مستقل فکرمی‌کنی، تو را متهم به مزدوری و حقوق بگیری می کنیم و همۀ این به خاطر این است که فکر کردی. و جرمت فکر کردن است. و در حالی که ما جز نوک بینی خود و کوه‌های ولنجک و یخچال توچال، جائی را ندیدیم تو همۀ ایران را دیدی. جرمت این است که پرهایت را که باز کردی، سه رنگ بود و فراگیر، نه کینه‌زده و فروخورده. و همۀ معرفت و شفقتی که لیبرالیسم می‌توانست برای ما تعیین کند، همین‌قدر بود.</p>
<p>نشانی‌های مرتبط :<br />
کافه پیانو مرجوع شد / <a href="http://www.khabaronline.ir/news-13033.aspx">خبر آنلاین<br />
</a> <a href="http://arashshafai.persianblog.ir/post/158/">نامه‌ای به دوست سابقم فرهاد جعفری</a></p>
<p><a href="http://www.goftamgoft.com/">سایت فرهاد جعفری </a>و اهانت‌های بلا انقطاع مخالفین در بخش نظرات</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;</p>
<p>بعد التحریر ) در سایت ایشان نوشتم و پاسخ گرفتم :</p>
<blockquote><p>سلام. از درد جسارت‌هائی که در کامنت‌ها به شما می‌شود خود را ناچار دیدم در حد و سهم خودم چیزی بنویسم. خواستم در متنی که نوشتم، جسارتی به شما نشده باشد یا خلاف واقعی نگفته باشم. هرچند با دل پر این متن را نوشته ام! خوش‌حال می‌شوم اگر نکته یا انتقادی به نظرتان رسید مرقوم بفرمائید. http://www.rooznevesht.net/?p=532</p>
<p><strong>فرهاد جعفری:</strong><br />
از ابراز محبتی که داشته اید سپاسگزارم. اما در برخی موارد نتایجی گرفته اید که به گمانم دقیق نباشد. از جمله من هنوز خود را یک لیبرال دموکرات می‌دانم و همچنان معتقد به دین شخصی و خصوصی هستم. دفاع من از آقای احمدی‌نژاد نیز هرگز به معنای دفاع از اندیشه‌ی سیاسی ایشان نبوده و نیست بلکه بیشتر ناظر به عملکرد مردم گرایانه، ملی‌گرایانه، و عدالت‌طلبانه‌ی ایشان بوده است.<br />
بازهم از شما تشکر می‌کنم.</p>
<p><strong>سید احمد:</strong><br />
سلام. ما به نسبت، به این قانع می‌مانیم. امیدوارم این دوستان قدیمی و جدید که این‌جا وظیفه خود می‌بینند جسارت کنند، هم راضی شوند! چون لیبرالیسم خیلی نزدیک تر است به این رضایت (قناعت)!</p></blockquote>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.rooznevesht.net/archives/532/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چه کسی کینۀ سیاه را متوقف می‌کند؟</title>
		<link>http://www.rooznevesht.net/archives/509</link>
		<comments>http://www.rooznevesht.net/archives/509#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 16 Jun 2010 08:24:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سید احمد</dc:creator>
				<category><![CDATA[آرمان قدس]]></category>
		<category><![CDATA[ادبی و رمان]]></category>
		<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[آرمان]]></category>
		<category><![CDATA[سرود]]></category>
		<category><![CDATA[شعر فلسطین]]></category>
		<category><![CDATA[عبدالفتاح عوینات]]></category>
		<category><![CDATA[فلسطین]]></category>
		<category><![CDATA[قدس]]></category>
		<category><![CDATA[مسجد الأقصی]]></category>
		<category><![CDATA[نشید]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.rooznevesht.net/?p=509</guid>
		<description><![CDATA[سلام! این شعر فلسطینی و اجرای آن یکی از شعرهای دادخواهانه و تکان دهندۀ زیبایی است که تا کنون شنیده‌ام، از شعرهائی که به انسان نیرو می‌دهد و مشخص است از صمیم خاطر و قلب سروده شده است. فایل صوتی: دانلود کنید عقده‌‌ای در طول سالیان در دل‌های آلوده به انتقام جمع شده بود با&#8230;]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام!</p>
<p>این شعر فلسطینی و اجرای آن یکی از شعرهای دادخواهانه و تکان دهندۀ زیبایی است که تا کنون شنیده‌ام، از شعرهائی که به انسان نیرو می‌دهد و مشخص است از صمیم خاطر و قلب سروده شده است.</p>
<p>فایل صوتی:<br />
<!-- ProPlayer by Isa Goksu --><div name="mediaspace" id="mediaspace"><div class="pro-player-container" width="500px" height="400px"><div id="pro-player-509pp-single-4fb72a8f08788"></div></div></div><script type="text/javascript" charset="utf-8">var flashvars = {width: "500",height: "400",autostart: "false",repeat: "false",backcolor: "111111",frontcolor: "cccccc",lightcolor: "66cc00",stretching: "fill",enablejs: "true",mute: "false",skin: "http://www.rooznevesht.net/wp-content/plugins/proplayer/players/skins/default.swf",logo: "http://www.rooznevesht.net/wp-content/plugins/proplayer/players/watermark.png",image: "http://www.rooznevesht.net/wp-content/uploads/2010/06/7089990-md.jpg",plugins: "",javascriptid: "509pp-single-4fb72a8f08788",image: "http://www.rooznevesht.net/wp-content/uploads/2010/06/7089990-md.jpg",file: 'http://www.rooznevesht.net/wp-content/plugins/proplayer/playlist-controller.php?pp_playlist_id=509pp-single-4fb72a8f08788&sid=1337404047'};var params = {wmode: "transparent",allowfullscreen: "true",allowscriptaccess: "always",allownetworking: "all"};var attributes = {id: "obj-pro-player-509pp-single-4fb72a8f08788",name: "obj-pro-player-509pp-single-4fb72a8f08788"};swfobject.embedSWF("http://www.rooznevesht.net/wp-content/plugins/proplayer/players/player.swf", "pro-player-509pp-single-4fb72a8f08788", "500", "400", "9.0.0", false, flashvars, params, attributes);</script><a href="http://www.rooznevesht.net/wp-content/uploads/2010/06/man-yuqef.mp3"><br />
دانلود کنید</a></p>
<p style="text-align: center;">عقده‌‌ای در طول سالیان<br />
در دل‌های آلوده به انتقام جمع شده بود<br />
با هم که جمع می‌شدند،<br />
ادعا می‌کردند که به آنان متعلق است،<br />
و آنان صاحبان آنند<br />
<strong>اما او،</strong><br />
آنان را لعنت می‌کرد،<br />
با هر ذرّه‌ از خاک خود،<br />
و با هر تپشی از نسیم‌ هوای‌خود<br />
مثل ملخ آمدند<br />
گوشتش را تکه پاره کردند<br />
فارغ از اینکه بلندای موج پاک‌باز<br />
بر کشتی‌های مملو از مرض آنان<br />
سایه افکنده است<br />
شهر، اسیر اشغال است<br />
و با درد انتظار غوطه ور<br />
و آیا، <strong>انتظار</strong>، طول خواهد کشید؟</p>
<p style="text-align: center;">&#8212;<br />
چه کسی کینۀ سیاه را متوقف خواهد کرد؟</p>
<p style="text-align: center;">موج اذان در گوش می‌پیچید که آن‌را متوقف کرد<br />
و اعدام کرد، یادبود پیرمردی را که در حال رکوع بود<br />
عشق را کشت و اشک از دیدگان فروریخت</p>
<p style="text-align: center;">&#8212;</p>
<p style="text-align: center;">به نابودی دنیا وعده می‌دهد!<br />
چه کسی کینۀ سیاه را متوقف خواهد کرد؟</p>
<p style="text-align: center;">آتش را در اماکن مقدس شعله ور ساخت<br />
فرق همۀ بنیان‌ها را شکاف داد<br />
همۀ حقوق مردم را مصادره<br />
و همۀ زمین را نجس کرد و جهودی ساخت</p>
<p style="text-align: center;">چه کسی کینۀ سیاه را متوقف خواهد کرد؟</p>
<p style="text-align: center;">قبرستان‌ها و زندان‌ها آباد شدند<br />
شادمانی با جنون پذیرایی شد<br />
آرزوها در چشم خفه شد<br />
در صورت نخل، خار کاشته شد<br />
چه کسی کینۀ سیاه را متوقف خواهد کرد؟</p>
<p style="text-align: center;"><strong>شعر و اجرا : عبد الفتاح عوینات / فلسطینی</strong><br />
کان ثمة حقد طاعن فی القدم<br />
یتجمع فی قلوب مدججة بالثواب<br />
کانوا یتجمعون یزعمون أنها لهم وأنهم أسیادها<br />
أما هی تلعنهم بکل ذرة تراب فیها و بکل نبض یسری فی نسمات هوائها<br />
جاؤوا کالجراد ینهشون لحمها ..<br />
غیر ان موج الطهر یظل أعلى<br />
من مراکب محشوة بالدنف<br />
المدینة تعانی الاحتلال<br />
وتعانی من وجع الانتظار<br />
فهل یطول الانتظـــــــــار ؟؟؟<br />
من یوقف حقداً أسود ؟؟<br />
من یوقف حقدا أسود ؟؟<br />
أوقف نبض آذان یُسمع<br />
أعدم ذکرى شیخٍ یرکع<br />
قتل الحب و عیناً أدمع &#8230;.<br />
بهلاک العالم یتوعد<br />
من یوقف حقداً أسود<br />
أشعل ناراً فی الأقداس<br />
صدّع فرق کل أساس<br />
صادر کل حقوق الناس<br />
دنس کل الأرض و هوّد<br />
من من من یوقف حقداً أسود ؟؟<br />
شید مقبرة وسجون<br />
سلّ بوجه الفرح جنون<br />
أطفأ آمالاً بعیــون ..<br />
زرع بوجه النخلة غرقد<br />
من یوقف حقداً أسود<br />
من یوقف حقداً أسود</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.rooznevesht.net/archives/509/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
<enclosure url="http://www.rooznevesht.net/wp-content/uploads/2010/06/man-yuqef.mp3" length="4288640" type="audio/mpeg" />
		</item>
		<item>
		<title>دا و دستمال‌کاغذی!</title>
		<link>http://www.rooznevesht.net/archives/471</link>
		<comments>http://www.rooznevesht.net/archives/471#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 13 Jun 2010 15:34:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سید احمد</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبی و رمان]]></category>
		<category><![CDATA[جامعه]]></category>
		<category><![CDATA[دا]]></category>
		<category><![CDATA[دفاع مقدس]]></category>
		<category><![CDATA[رمان]]></category>
		<category><![CDATA[سیده زهرا حسینی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.rooznevesht.net/?p=471</guid>
		<description><![CDATA[سلام! این روزها فقط رایانه‌ها نیستند که به لوازم جانبی احتیاج دارند. کتاب‌ها هم از شما توقع دارند برای‌شان خرج کنید. اگر &#8220;دا&#8221; را خریدید حتما بر سر راه خانه، یک بسته دستمال کاغذی هم تهیه بفرمایید. هر چند من از کیسۀ خانه سود بردم.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام! این روزها فقط رایانه‌ها نیستند که به لوازم جانبی احتیاج دارند. کتاب‌ها هم از شما توقع دارند برای‌شان خرج کنید. اگر &#8220;دا&#8221; را خریدید حتما بر سر راه خانه، یک بسته دستمال کاغذی هم تهیه بفرمایید. هر چند من از کیسۀ خانه سود بردم.</p>
<div id="attachment_472" class="wp-caption alignnone" style="width: 460px"><a href="http://www.rooznevesht.net/wp-content/uploads/2010/06/da-cleanx.jpg"><img class="size-full wp-image-472 " title="رمان دا" src="http://www.rooznevesht.net/wp-content/uploads/2010/06/da-cleanx.jpg" alt="" width="450" height="289" /></a><p class="wp-caption-text">مرثیۀ دا، رمان دا، هر چه که اسمش را بگذارید، &quot;لهوفی&quot; است برای مسلمانان قرن بیستی انقلاب و مدافعین دلیرش، مطمئن نیستم بتوانم تا آخر ادامه بدهم. آخر می‌میرم! خوب بود روی جلد این کتاب علامتی، چیزی، ۱۸+ــی !!! می‌گذاشتید... رحم می‌کردید!</p></div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.rooznevesht.net/archives/471/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

