گفت‌وگو

بسیجی یعنی علی (علیه السلام)

سلام علیکم

دشمن خوشحال نشود، چون دندان دشمن را در ازای هرگونه دست‌درازی، خودمان درجا خواهیم شکست.
همچنان‌که دندان طواغیت داخلی شکسته خواهد شد.

اختیار رهایی‌ام از بازداشت، دست‌ش بود یا حداقل می‌توانست اثرگذار باشد.جرمم این بود که در راهپیمائی ۲۲ بهمن ۸۸ در خیابان آزادی از خیل جمعیت و پیر و جوان و جانباز و کودک، بدون مجوز عکاسی می‌کردم. می‌خواستم عکس‌ها را روی اینترنت بگذارم. که دیگر به دستم نرسید.از همان اول که بازداشت شدم، در تلفنم، حداقل ۱۰ تا شماره بود که می‌توانستند با یک اشاره مشکلم را حل کنند. اما خواستم بروم هواخوری!
بعد از سه ساعت بازداشت، آزادم کردند، داشتم خداحافظی می‌کردم،گفت: “باید می‌بردنت کهریزک”.

یک‌هو تمام تاریخ هشت ماه را مرور کردم که چقدر از این واژه سوء استفاده شد و بر صورت انقلاب خورد. و چگونه‌ رهبر انقلاب آن را جرم و جنایت خواند. و چقدر ما به پیروی از او تلاش کردیم این جنایت را محکوم کنیم، که شاید یک نفر را از غفلت و عناد نجات دهیم.او اما، که مردی درشت هیکل و چهل الی پنجاه ساله بود، ظاهرا به شرط التزام به ولایت فقیه مسوول شده بود و اینچنین…

در دو-سه ثانیه، دیدم این صحنه اسفناک رخ داده است و نگران بودم از تاثیر آن بر چند بازداشتی عامی – نه اینکه من عامی نیستم – و حتی دوستانش، از این سخن قبیح …

انتظار داشتم، برادری، از گوشه‌ای برآمده و اصلاح کند. چون امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر، پیش از من وظیفه او بود که توانش را بیش از من داشت. اما هیچ صدایی در نیامد. نتوانستم تحمل کنم و بگذرم.

آرام پاسخ دادم: ” الحمدلله رژیم ” طاغوت ” نیست” ، رژیم ” امام ” است، و کسی را به کهریزک نمی‌برند و دستم را برای مصافحه و خداحافظی به سویش بردم.

دستم را رد کرد و خشم در چشمانش حلقه زد، از من خواست جلوی او بایستم، و عینکم را بردارم،عینکم را برداشتم و سوال کردم: چرا عینکم را بردارم؟ که اولین سیلی‌اش به گوشم خورد.

دیگران سعی کردند او را از من جدا کنند. اما او پیاپی سیلی می زد و شتم می‎‌کرد و هذیان می‌گفت.

جدا شدیم، … باز هم آرام گفتم : “این حقّ‌النّاس است، به جدّم از این رفتارت نمی‌گذرم”، کمتر این عبارت را به کار می برم، ده سال یک بار، اینجا جای‌ش بود. با این جمله، بازهم، حمله ور شد. برای‌ام مهم نبود، احساس می‌کردم دارم نماز می‌خوانم، دردی، حس نمی‌کردم. جز درد درون که داشتم اینگونه آن را راضی می‌کردم. حسبنا الله و نعم الوکیل، نعم المولی و نعم النّصیر.

غیر از این، از برادران، انتظار داشتم، باز هم وظیفه امر به معروف و نهی از منکر خود را آنچنان که مثل نماز واجب است، عملی کنند! اما نشد، فاجعه دوم، وقتی رخ داد که از من خواستند در ازای آزادی از وی عذرخواهی کنم، و الا خواهم ماند. این البته به جای توقع من بود که تصّور می‌کردم، کسی از خیل مؤمنین، برای دفاع از مستضعفین قیام خواهد کرد. ایستادم روبرویش، گفتم “قصد جسارت نداشتم، اگر جسارتی شده عذر می‌خواهم”.

آنجا بچه‌ها پاک و آرام و قابل احترام و در طول سه ساعت بازداشت، متین و مؤدب بودند و از این اتفاق به شدت سرآسیمه شدند. اما گویا کم قرآن می‌خوانند و نمی‌دانستند چه باید بکنند. این صحنه جز طاغوت، چیزی نبود. و آنها به آن رضایت دادند. “و رضیت به” …

فردایش روز شهادت بود، مقابل همان ساختمان ایستاده بودیم. حلیمی دستش بود، همراهم، رو به او کرد و گفت: “شما دیروز ایشون رو زدید” ؟
پاسخ داد : “بله، ضد نظام حرف زده بود”
همراهم، با تعجب پرسید: “ایشون ضد نظام حرف زده”؟
پاسخ داد: “بله، این‌ها اغتشاش‌گرن، و باید مجازات بشن”
همراهم گفت: “خوب، این موضوع داره پیگیری میشه، تا معلوم شه، شما ضد نظام هستید، یا ایشون؟”
با عصبانیت، پاسخ داد: “از اول هم نباید می‌بخشیدیم، اشتباه کردیم، که بخشیدیم”
رو به من کرد و گفت: “یک گزارشی برایت رد کنم که {ببینی}”

راه‌مان را کشیدیم و رفتیم، بعد از سه ماه پی‌گیری، هنوز نتیجه‌ای نگرفته‌ایم. برخی‌همکاری‌هایی از سوی بازرسی بسیج شده است، اما نتیجه هنوز معلوم نیست. مسوول بازرسی بسیج گفت نهایتا ممکن است وی از ارتقای درجه، بازداشته شود یا سخت تر ارتقای درجه بگیرد. اما به نظرم، این برای کسی که به این آشکاری التزام به ولی‌فقیه ندارد، کافی نیست.

بسیجی یعنی علی علیه السلام، و نود درصد جنگ نرم، خودسازی و درون‌سازی است. و اگر قرار باشد نیروی انقلاب این‌گونه بی‌تقوا و ول‌انگار باشد، مصیبتی بدتر از فتنه ۸۸ رخ خواهد داد.
این نوشته، به قصد اصلاح نوشته شده است، که برادرنم، وظایف خود را بار دیگر مرور کنند.