سلام

برخی رمّان‌ها، برخی قصّه‌ها، از دنیای دیگری سخن می‌گویند و تو را با دیگری آشنا می‌کنند و این خصلت خوبی است، برخی آدم را خشنود می‌کنند و برخی چندتا حرف تازه دارند بزنند، برخی مثل یک ترم آموزشی نقش ایفا می‌کنند، برخی هم چون مطلوب روح آدم‌ند آن را نوازش می‌دهند و قلقلک می‌کنند. برخی هم جلوه‌های ویژه دارند و صفحۀ خالی‌ میگذارند و کرشمه می‌آیند تا بهتر فکر کنی. برخی هم آنچه که می‌دانی را زیبا می‌چینند و سرهم می‌کنند و خواندنی می‌شوند. خیلی ها فقط تو را کشان کشان می‌آورند تا آخرش را بدانی، و چون دانستی دیگر این کتاب باید یک عمر خاک بخورد. خیلی ها هم مثل هجویات مارکز فقط وقت آدم را تلف می کنند هر چند این هم به نوع خود عبرت انگیز است و تو قدر دارائیت را می‌دانی. بعضی‌ها هم ممکن است خرابت کنند و افیون تو باشند و مدتی طول بکشد خود را نجات دهی، اما کمتر قصّه‌ای هست که نونوارت کند و تو را تازه بسازد. البته ترکیب این حالات معمول هست و ممنوع نیست! :دی

اول که “دا” را گرفتم، فکر می‌کردم باز هم یکی از نسخه‌های چپاندنکی دفاع مقدس است که بالاخره می‌خواهند آن را بفروشند. آنقدر “دا” ، “دا” شنیدم که بالاخره گرفتمش. یک شب که خیلی بی‌حوصله بودم و خوابم می‌آمد شروع به خواندن آن کردم، کمی نگذشت که هر چه خواب و خسته‌گی بود فراموش کردم و با این‌که صبح زود باید سر کار می‌بودم، تا نزدیکی‌های صبح داشتم می‌خواندم و…. نمی توانستم خواندن را رها کنم. این کتاب جدا داشت مرا می‌کشت. و فکر کنم دست آخر هم کشت! برایم معلوم نبود چه اتفاقی برای ذهنم افتاده، برایم سوال است که آیا نمی‌دانستم چه بر سر این ملّت گذشته ؟ یا از دور شنیده بودم! من حتی با موج موشکی که سر کوچۀ خانه‌مان خورد پرتاب شدم و مزۀ پرتاب شدن با موج موشک را چشیده بودم، اما دست آخر می‌دانم که حکایت این کتاب یک شوک عظیم بود بر روح و روانم. قدر متیقن می‌دانستم جنگ شده و بسیاری در خون غلطیده‌اند اما با این دید رحیمانه و ریزبینانه تعریفم نشده بود.

مرور زندگی در این فضاحت، مجبورم کرده بود خیلی از روحیّاتم را ببخشم و مهجور بگذارم، با “دا” بخش مهمّی از گم‌شده‌گی خود را با هیجان تمام پیدا کردم.  مُردم و دوباره تازه شدم. “دا” فقط قصۀ توپ و تانک و اسلحه نبود و قصۀ شعاری یک جنگ نبود. دا فقط قصۀ یک زن شجاع نبود. قصۀ ارزش جامعه بود و قصۀ مهر خانواده، قصۀ جهاد بود، قصۀ آرمان بود، قصۀ دین بود و قصۀ خاک بود و به کل قصۀ عشق و انسان با تمام کرامت‌ و شرفش بود که از یک فرزند ۱۹ سالۀ این تمدن سرزده بود و به‌خوبی نشان می‌داد تمدن شیعی ما بدون تن و شراب چگونه می‌تواند مست باشد. “دا” قصۀ یک شخص و دو شخص نبود. قصۀ روح بود و حرمت روح مقدسی که “نفخت فیه من روحی”، ” دا ” را می‌توان یک بار با غزلیات حافظ نیز نوشت و خود را به رخ فرشته‌گان کشید و باز صلا در داد که “انی اعلم ما لا تعلمون”. “دا” یک داستان، تخیلی و سرهم بندی نبود و چنان از دل آمده بود که با طوفان گرد و غبار بر دل می‌نشست. “دا” یک زلزله بود. “دا” غیر قابل تصویر است. و حتی نمی‌توان به کمال از آن “فیلمی” ساخت و اولین جائی است که به نظرم رسید سینما از به تصویر درآوردن آن عاجز است و قلم و کاغذ بر سینما پیروز است. “دا” با فیلم شدن، ضایع می‌شود. آن هم با امکانات و وضعیت امروز ما.

برخی به “دا” بغض گرفتند و حسد ورزیدند و به لغزش‌های ادبی آن تمسّک جستند. اما دوستان، ادب و قوانین نگارش همه برای انضمام گفتار به روح و جان است. قوانین آمده‌اند که این راه را تبیین کنند و چه باک که “دا” را با آن نوشتار بی‌تکلفّش یکی از قدرت‌مند‌ترین نمونه‌ها در رسیدن به این هدف بدانیم. من اگر چنین سرگذشتی داشتم نمی‌توانستم این‌قدر خوب آن را به خاطر بیاورم و نقل کنم. مطمئنم که “دا” را باز و باز هم خواهم خواند. “دا” یک حادثه در زندگی من بود. هر چند ممکن است به نسبت دیگران چنین قوایی نشان ندهد.

نوشتۀ گذشته : دا و دستمال کاغذی