سید احمد موسوی
چقدر کار داریم ؟
تنها روی صندلی اتوبوس نشسته بودم و کیفم روی صندلی کنارم بود. جای صندلیام را طوری انتخاب کردم که هم شیطنتهای جلوی اتوبوس را رصد کنم، هم عقب! مدتی منتظر شدیم تا همه برسند و در این میان چند ثانیه بعد از اینکه کیفم را برداشتم تا احتمالا مزاحم نشستن دیگری نشوم، جوانی آمد و در مورد صندلی کناریام سوال کرد که میتواند بنشیند ؟ گفتم: خواهش میکنم! نشست و چندتا کتاب دستش بود و به من تعارف کرد! من همه همهاش را گرفتم و فکر کردم ترسید همه را مثل بز بخورم! بعد از مدتی یکی از آنها را گرفت که بخواند. من “تفحص” را انتخاب کردم و تا آخر سفر گاه به گاه همه پنجاه شصت صفحهاش را خواندم که یک جاهائی باید هق هق میزدم ولی قورتش دادم که فکر نکند دیوانهام. کتاب خوبی بود و برای من که بعد از ده سال دوباره به این سفر میرفتم و بیشرمانه از خو و روح شهدا دور بودم، بسیار مفید و زمینه ساز بود. در میانه سفر بحث راننده شد که بد رانندگی میکند، بد رانندگی میکرد و همه را با بوق و زور تهدید گندهگی، مجبور میکرد از جلویش کنار بروند، اما فرقی با بقیه همکارانش نداشت و خودم که رانندگی میکنم بارها دیده بودم اتوبوسها چه میکنند. این بحث رانندگی تا هفت هشت ساعت کشیده شد به چهار جهت جغرافیائی و سیاست و فرهنگ و جامعه و پنجره و ایران و مهرنامه ! و عباسی و رحیمپورازغدی و بلخاری و غیرهم … و سکولاریسم و لیبرالیسم و مهدویت و شیعه ایرانی … و اینکه ما و جامعه شیعی و اسلامی و مکتبیما چقدر نیاز به کار داریم و اینکه مشکل چیست و راهکار چیست و الخ! که آنقدر غرق بحث شدیم که اصلا نفهمیدیم چگونه به جنوب رسیدیم… اما مَخلص کلام که هر دو بیشتر از بقیه مباحث با آن توافق داشتیم و تا آخر سفر هم به آن اشاره کردیم این بود که “چقدر کار داریم برای انجام دادن”. آنقدر که اگر تا آخر عمر عرق بریزیم و دوباره بارها عمر کنیم و دوباره عرق بریزیم و خون بدهیم. باز هم کار هست.
حاشیه ۱ : ده سال پیش با اردوی دبیرستانی به مناطق جنوب رفته بودم، منطقه بسیار بکرتر از حالا بود و دستکاری کمتری شده بود… هنوز اسم “راهیان نور” روی این سفرها گذاشته نشده بود، تا جائی که خاطرم میآید تنها جائی که یک سازه منظم داشت شلمچه بود، آن هم گنبد آهنی روی زمین که هنوز هم هست، و لاغیر. آن روزها سازماندهی ضعیفتر بود، معطلیها و ناهماهنگیها بیشتر بود و تقریبا جز گسترش اطلاعات سطحی و سیاحت از آن سفر چیزی متوجه نشدم. اما زحمات انجام شده در این ده سال معلوم بود که روی بال فرشتهها پیشرفته و کارشناسی فنّی و هنری و تخصصی در این زمینه کاملا محسوس بود. معلوم شد وقتی بخواهیم کار کنیم میتوانیم و برکت دارد و باید حرکت کرد. البته اگر هریک از مسوولین و خادمان این مجموعه، این متن را خواند سرخوش نشود و به تلاش و توسعه و فکر و خلاقیت ادامه دهد که ان شاء الله سفر بعدی همانجا شهید بشویم و دیگر برنگردیم! یک پلی، پلهای، چیزی، به آسمان، بد نیست. آدم بعضیجاها که حضور پیدا میکند حس میکند فرشتهها آن اطراف میچرخند! مثل این سفر… و مثل راهپیمائی ۹ دی ! هیچوقت فراموش شدنی نیستند.
حاشیه ۲ : رفته بودیم به محضر اجساد شهدای تازه تفحص شده، خادم در بلندگو میگفت دوستان برای خلوت شدن اطراف “ضریح”، آن را “طواف” کنند. هر چند اصولا شهدا توی یک نیمدایره کنار دیوار قرار داده شده بودند و طواف ممکن نبود، اما در اسلام “طواف” هر چیزی غیر از کعبه، حتی طواف مرقد مطهر امامان علیهم السلام قطعا “حرام” است. آنچنان هم نباید سوز این مقوله بر حرام و حلال اسلام غلبه یابد.
| Print article | This entry was posted by سید احمد on 8 آوریل 2010 at 11:44 ب.ظ, and is filed under عمومی. Follow any responses to this post through RSS 2.0. You can leave a response or trackback from your own site. |



about 2 years ago