تابحال در هیچ جمعی پیش نیامده که بنشینم و در مقابل تشر و ناسزاگوئی به دین و جمهوری اسلامی سکوت کنم. علی الخصوص در خصوص اصل دین خدا و قرآن و پیامبر. اما این بار هر چه بود خیلی دوست داشتم مثل یک مستمع آزاد بنشینم و ببینم چه پیش‌ می‌رود و آخر چه می‌شود، هنوز وجدانم به سراغم می‌آید که چرا سکوت کردی و شاید این علت نوشتنم باشد، شاید علت سکوت در آن جلسه، حرارت پیشرفت و استعداد «استاد» جوانی بود که سراسر و با افتخار ضد اسلام، خدا، پیامبر، بهشت، جهنّم، خمینی، انقلاب، جمهوری اسلامی بود و در ناف تهران و در یک مؤسسۀ تحت نظارت دانشگاه‌ دولتی، با حماسه مشغول اسلام ستیزی و ضد انقلابی گری بود!

بهرحال حماسه مورد علاقه و تحسین است و انسان بی‌هوده خود را در خطر قرار نمی‌دهد! و ما هر چه باشیم خودمان یک‌پارچه حسینی و انقلابی هستیم و نسبت به «از جان گذشتگی برای آرمان» احساس خوشی داریم و «استاد» ما در رشتۀ مرتبط با سینما و فیلم سازی، از این لحاظ ستودنی بود. شاید تماشا کردن این صحنه از جواب دادن، برای من لذت بخش تر بود… و انرژی حماسی را در من بیش از پیش تقویت می کرد. در حین این جلسه من چند بار آرزو کردم که ای کاش می‌شد من هر روز یک ساعت بنشینم و به حرفهای خارج از درس این «استاد جوان» گوش بدهم! یک ساعت یا بیشتر!

هیچ علاقه‌ای نداشتم و ندارم که راپورت او را که صاف و صادق علیه اسلام و امنیت جمهوری اسلامی می‌شورید، به افرادی بدهم که خود به یقین نرسیده‌ام که بر اساس شرع نبوی عمل می‌کنند، و اصولا حلاجی و رفع مشکل او را در لزوم تعامل مصرّانه ، دلسوزانه، آگاهانه و مسئولانۀ رسانه‌ای با جوانان این مملکت می‌دانم، نه زدن و کوبیدن و له کردن و حذف صورت مساله. در حین سخنرانی وی، بودند افرادی که سر تکان می‌دادند، و سخن او را تائید می‌کردند و بودند افرادی که رو به من می‌کردند و چهره‌شان علامت سوال بود! که «تو هیچ حرفی مقابل او نداری؟». و من تا آخر سکوت کردم!

در حین سخنرانی وصیت‌گونۀ وی، محیطی را بر خود فرض کردم که من و وی از لحاظ تبلیغ در یک ردیف حق سخن داریم و به هرصورت ما بعنوان اعضای جامعۀ اسلامی ایران در این محیط باید گلیم خود را از آب بیرون بکشیم. در چنین محیطی که او فیلم بسازد، من هم فیلم بسازم. و بهرحال در چنین محیط ایده‌آلی یکی از حقوق بنده، گزارش رسانه‌ای است که می‌تواند در قالب وبلاگ بگنجد، لذا به حقی که برای خودم و او قائلم، دست می‌آزم.

شاید بهترین حالت همین است که ما و وی با هم گلیم خود را از آب بیرون بکشیم و بدترین حالت برای ما، حکومت امثال وی بر مردم است که نتیجه‌اش حکومت «بن علی» و «حسنی مبارک» بر یک ملت مسلمان است که هرگز بی خدائی امثال وی را  درک نمی‌کند و تا آخر مثل دو بز اخفش به یکدیگر شاخ می‌زنند. و حالت بینابین هم برای ما حکومتی است که گویا مسئول تربیت جوان مؤمن و متعهد است، اما ۳۴ سال جمع بندی کارنامۀ آن چنین سینمائی و استادی و جوانی به جامعه تحویل داده است. حالت ایده آل دیگر، حکومتی مسئولیت پذیر در قبال جامعۀ اسلامی ایران در خصوص فرهنگ است. جمهوری اسلامی در سایر حوزه ها بر بسیاری از تعهدات خود نسبت به جامعۀ اسلامی ایران، پایبند بوده اما از نظر من عیان است که نمرۀ ۳۴ سالۀ آن در خصوص فرهنگ و هنر چندان چنگی به دل نمی‌زند.

فساد اداری، کمبود روندهای منظم کاریابی و عدم مجال بروز استعداد، عدم احترام به استعداد هنری، دلالی و عدم افاقۀ دستمزد، و تحقیر ، برخوردهای ناشایست در روابط رسمی ، دست کاری بدون توضیح کافی و نیاز به تفاهم در محصولات هنرمندان ، بی سوادی و بی عرضگی و بی تجربگی برخی مسئولین ذیربط، اینها مشکلاتی است که جامعۀ هنری به حق از این موارد آسیب می بیند و جمهوری اسلامی در این خصوص مسئول است. برخی برخوردهای مسئولین جمهوری اسلامی هم برخوردهای ریشه‌ای و عقیدتی است و مثلا یکی از  هنرمندان به این مضمون معتقد است که جلوگیری از «سکس و خشونت» از موانع پیشرفت سینماست. و خوب شاید در این خصوص جائی برای تفاهم نباشد. اما این همۀ مشکل نیست و مشکلات نظم و شایسته سالاری، مشکلات جدی است که هر «خصمی» می‌تواند بر آن سوار بشود، و با موج سواری بر این اشکالات ، اصل اسلام را برای جوان آسیب دیده‌ای که به دنبال نجات است را با خود ببرد.

معمولا «استاد»های هنرمند دانشگاه نیمه‌دولتی، در مقابل سوال مکرر دانشجویان در خصوص این مشکلات پیشنهاد می‌کنند که از آنجا که وضع آن‌قدر خراب است که ماندن فایده‌ای ندارد، یک نمونۀ کار خوب بسازید و از این مملکت بروید تا دیگر دریچه‌های رحمت و زندگی امن بر شما مهیا گردد. هدف عموم آنان صرفا نانی است که به دست آوردند و احترام و آسایشی که بتوانند در آن برنامه بریزند و نفسی بکشند تا راحت باشند و بدیهی است که غرب در این خصوص بسیار پیش رو تر از حکومت تحت محاصره و تحت تحریم خارجی و تحت خیانت ، تبعیض و چپاولگری برخی از اتباع خودی ماست.

«استاد» قصۀ ما، همه را دعوت به ماندن و به تلمیح، ما را دعوت به «مبارزه» و به تصریح دعوت به «از خود گذشتگی» می‌کرد، مبارزه‌ای که در آن «اسلام» به صراحت، مانع پیشرفت است و BBC فرشتۀ نجات، و فرح دیبای پهلوی یکی از فرهیختگان و خدمتگزاران ایران زمین است از سوی دیگر، پامنبری ، دریوزه و حقوق بگیری که همیشه پای منبر ثابت یک روضه خوان است، و خمینی یک کلاه بردار که سر یک ملت کلاه گذاشت و نسل انقلاب، نسلی منحط و بدرد نخور، که گند زده است به کشور . و این درسی بود که استاد تحت رایت جمهوری اسلامی و وزارت علوم آن، به ما می‌داد. استاد تلاش می‌کرد که ما به مبارزۀ حساب شده فکر کنیم نه آنکه هر چیزی شد با عصبانیت به خیابان برویم. و منظورش از مبارزۀ حساب شده معلوم بود.

«استاد» در این بین به خود جامعه و چاپلوسی و دو روئی افراد جامعه انتقاد می‌کرد، که به حقیقت حداقل در آن کلاس خود وی چاپلوس و دو رو نبود! استاد گله‌مند بود از اینکه ما با هم حرکت نمی‌کنیم و برای حقوق خود جمع نمی‌شویم و مثلا به جای تحریم گران فروشی، به مغازۀ گران‌فروش هجوم می‌بریم تا بیشتر بخریم. دردهائی که من و شما هم می‌دانیم و او نیز بخشی از اشکال را در این جا می‌دید، هر کس که بخواهد جامعه‌ای را حرکت دهد، این خصلتهای جامعۀ ایران را اشکال و مانع می‌داند، چه او باشد، چه ما. «استاد» می‌گفت می‌شناسد دوستانی را که می‌داند حتی اسلام را قبول ندارند می‌روند در صف اول نماز اداره‌ای مینشینند تا منصبی بگیرند و معاون جائی بشوند. و حالا این‌که خود وی چه‌گونه یا با چه ترفندی از «گزینش» وزارت علوم عبور کرده بود، الله أعلم!

در این بین، دانش‌جوئی سوال کرد « استاد، مگر ما چند بار زندگی می کنیم که این رنج را بکشیم، اصولا برای من وطن و ملیت معنائی ندارد، ما سی یا چهل سال دیگر عمر می‌کنیم و این هم باید صرف این تقابل بشود»، سوال جالبی بود برای من و لبخندی به لبانم نشست. در ذهنم مرور کردم: « اگر همه اینقدر مبارز بودند، کار ما بسیار راحت‌تر بود. کار هر کس که خود را صاحب منطق و اصالت روشن می‌بیند در چنین محیطی راحت‌تر است، همچنانکه انقلاب اسلامی از میان الحاد و کمونیسم و مارکسیسم و لیبرالیسم در فضای بسیار آرمانخواهانه جوشید و از رقبا سبقت گرفت، و بیهوده نیست که غرب به آرمان دعوت نمی‌کند، بلکه به Entertainment دعوت می‌کند. استاد در این شقّ حرف‌هایش با ما یکی است، و خوب تحریک جوانان به آرمانی غیر از خور و خواب و خشم و شهوت، بهرحال هنری است که به نفع حق و آن کس که خودش را معقول می داند است. » و القصّه ، آرمان خواستن از وجودی که برای آسودن تلاش می‌کند، کار بسیار سختی است. تکیه زدم و منتظر شدم ببینم استاد آرمانخواه ما، در این خصوص چه پاسخی دارد، استادی که نه اسلام را درک کرده و نه می‌تواند دعوت به توحیدی بکند، و نه به روز معاد و وصلی اشاره کند، و نه حتی عنصر وطن برای مخاطب او ارزشی دارد، خیلی راحت به دلیل بی‌پشتوانگی قالب منطقش تهی شد، و گفت «خوب من نگفتم نروید، همینطوری بی پشتوانه نروید ، یک کاری بکنید، بروید، خودتان را بسازید و برگردید». دلم برای «استاد» ملحدمان سوخت! خیلی سوخت…

دقایقی از موعد پایان جلسۀ آخرش گذشته بود، و شخص با اهمیتی به تلفن همراهم زنگ زد و مجبور به پاسخگوئی شدم، و نتوانستم که در انتها یک جمله بگویم که “استاد جوان، روی اشکالات جامعۀ امیرکبیر کش ما هم، این را بنویس که خمینی نامی، روزی چون تو خروشید که جامعه اش را اصلاح کند و به پیرامونش کرامت بخشد، و دو نسل بعد به او گفتند «کلاه بردار» و نسلش را نسل سوخته خواندند و شماتت کردند، با تربیتی که تو بدنبالش هستی  نه آرمان میسور است و نه اصلاح”.

و «ما هستیم» ، و خواهیم بود، که آرمان آدمیت را در ادامۀ راه خمینی گستره دهیم.