بسم الله الرحمن الرحیم
سلام

سرآغاز

نام ما شده بود “افسر جنگ نرم” ، برعکس نهند نام زنگی کافور! ولی حاج حسین، خیلی جدی تر و هوشیارتر از همه ما شاخک‌های شرف و عزت خود را تکان داده بود تا جبهه جنگ نرم به حرکت بیافتد. می‌گفت از عالم سایبر چیزی بلد نیست اما معلوم بود که خیلی قبل‌ترها به فراگیری مشغول شده بود و اصطلاحات را خوب می‌دانست. از هم‌سن‌های خود جلوتر می‌نمود. یک چشم حاج حسین مصنوعی بود و بر اثر جراحات جنگ در میان کلام خود گاهی سرفه می‌کرد. این بخشی از جراحات او بود. خاطره که تعریف می‌کرد فکر می‌کردم چرا با این همه اوصاف مثل همه دوستانش توفیق شهادت نداشته ! در اتوبوس ما سروقامت ایستاد و بی معطلی کلیدها را به ما آموخت، حاج حسین مثل ما کلیکی نبود اما صراحتا معلوم کرد کمال از جنگ سخت تا جنگ نرم تفاوتی نمی کند. به نظرم در جنگ سخت روان‌تر بود و ایزوله حالا ما در این دار فنا و تزلزل گرفتاریم. ایستاد و بر پایه‌هائی صحبت کرد که من و سایرین همواره با آن چالش داشتیم. گفت من “کرم شناسم” و بود ! لولیدن کرم نفس. درست دست گذاشت روی آسیب‌ها و گله کرد از اینکه هنوز با این وضع محیط اینترنتی مجرد هستیم، و از همرزمان خود گفت آنجائی که به حساب خود می رسیدند . “هنر آن است که بمیری قبل از آنکه بیمرانندت” … . از لزوم پریدن با دوستان گیر گفت که گناهانت و خطاهایت را به تو تذکر دهند؛ گفت هر وقت در منظومه جهاد پیشرفتی کنی، شک نکن که شیطان دست بکار می شود تا گردنت را بزند، چیزی که تجربه کرده بودم، هم در مورد خودم که خدا بخیر گذراند، هم دوستان. شاید کمی سنّم از سایر دوستان بیشتر است و شیطان هنوز سراغ بقیه نیامده! شاید هم همین الآن حوالیشان می‌چرخد! فکر کردم، احتمالا حاج حسین شهید نشده تا نفس همرزمان خود را به ما منتقل کند و محروم نمانیم، این تازه چند دقیقه‌اش بود. کلامش را تمام کرد و گفت دیشب نخوابیدید، حالا بخوابید … حرصم گرفت و افسوس خوردم ! خوابم نمی‌آمد، ای کاش هیچوقت کلامش تمام نمی‌شد … البته اصلا کم نبود! زیاد بود و مقوی! فقط حریص و طماع بودم. گفت ما از مرخصی های خود در زمان جنگ پشیمانیم ، و من امروز به دوری از کلام او غبطه می‌خورم. دو سه دفعه‌ای دیدم که از کندی ما گله کرد، احتمالا از ما کاهل‌های تنبل که همیشه حرکت اتوبوس را به تعویق انداختیم چشم امّید برید. شاید هم می‌خواست ما را هوائی کند که دیگر پیشمان نیامد!

با اینکه بیش از ده سال است که روی اینترنت فعالم هیچ وقت از وبلاگ ذهنیت خوبی نداشتم ! وبلاگ را یک موجود موذی و مضر برای صاحبش می‌دانم که لاجرم هی شیرین کاری می‌کند یا از خودش تعریف می‌کند تا همه بخوانند و ستایش کنند. مثل یک مدل فشن! کلی هم باید مشتری جمع کرد تا بستایند! و معامله کامنت و لوگو هم که داستان خود را دارد. از همه این اشکالات خوشم نیامد و هیچ‌وقت با جدیت وبلاگ درست نکردم! همان شبکه‌های قدیمی اجتماعی را همچنان می‌پسندم که عضوی از اجتماع باشم و گاهی از سایه‌ای و گوشه‌ای تقریری بکنم. در سایت اجتماعی تبلیغ و گسترش همیشه هست و موضوع نمی‌میرد حتی اگر خودت بمیری. جامعه وبلاگی کمی بی‌وفاتر است. بهرحال سلیقه است و ذائقه! با همه این ملاحظات، در سفری که گذشت و با خیل وبلاگی – با احترام – هم‌بال شدیم، تداوم ارتباطی لازم شد از نوع وبلاگی، هنوز هم مطمئن نیستم ادامه بدهم اما این تنها پلی است برای ارتباط با جامعه وبلاگی که کمتر سمت گفتگوهای مستقیم و جدی‌تر آفتابی می‌شوند. از یک سوی دیگر، جامعه هم متاسفانه به سمتی رفت که در گفتمان حرف هم را نفهمد و شاید حالا وقت خوبی برای تاسیس وبلاگ باشد. از جنجال‌های ذهنی بگذرم ! این می خواست یک سطر اشاره باشد و یک پاراگراف شد.

حاج حسین در اتوبوس یک توصیه بسیار جدی داشت اما دوستانی که در مورد اردو نوشتند، اشاره‌ای نکردند – راست می‌گفت خوابتان می‌آمد- ، توصیه حاج حسین برگزاری نوعی از کلاس‌های اخلاق و مراقبه روی اینترنت بود. البته کلاس اینترنت همیشه برقرار است ولی اگر بخواهیم برای اسلام کار کنیم، باید یک فکری‌ بکنیم این موضوع به طور منظم پیگیری شود. حاج حسین البته حدیث پیامبر را می‌خواند آنجا که برای اخلاق مبعوث شده است. این را در تودوی! روزنوشت بعنوان زمینه برکت آن و اطاعت از توصیه این شهید زنده می گنجانم. خواهش دارم برادران و خواهران نیز هر هفته حداقل یک نوشته در این باب مرقوم بفرمایند. شاید اگر اسم و نماد گرافیکی هم برای این موضوع درنظر بگیریم شاخص‌تر بشود.بعنوان نوری که اردو به ما منتقل می‌کند تا ان شاء الله این اردو رهاوردی دائمی داشته باشد. و دوباره فردا در جنجال شهر گم نشویم. ای کاش هیچ‌وقت بر نمی‌گشتیم. البته وایرلس نداشت!